نویسنده: کاوه جبران
هویتها در بزنگاههای تاریخی، زمانی که گسستهای بزرگ رخ دادهاست، از نو تعریف میشوند. از دل گفتمانهای به حاشیهرفته سر برمیآورند که سدهها در مغاک زمان خاک میخوردهاند. دست کم، این نکته را تجربهٔ ناسیونالیسم در تاریخ مدرن به ما فهماندهاست.
هویتهای سرکوبشده، حتی در قالبهای کوچکی چون قوم و تیره و تبار دوباره سر بلند میکند، بماند هویتهای تمدنی و فرهنگی بزرگی چون خراسان که محل بحث جداگانهیی دارد.
قاعده از دیالکتیک اجتماعی و تاریخ میآید.
دوست داشته باشیم یا خیر، راه خودش را میپیماید و به ظهور و قوام میرسد. مگر این که بافت و قاعدهٔ بازی عوض شود.
خراسانخواهی و افغانیتطلبی تر این بازی است. تا وقتی آخرین مدعی داشته باشد، آنتیتز خراسانطلبی و هویت خراسانی نیز وجود خواهد داشت. ناسیونالیسم افغانی موجد این خراسانخواهی است. گلایه از آن بیجاست.
در این داستان، نیمهٔ اول سدهٔ بیستم نیمهٔ سرکوب و حذف بود. نیمهٔ دوم، نیمهٔ مقاومت و بازسازی هویت. از اوایل این سده، جنگ آشکارا و رودررو وجود دارد. در تمام شئون اجتماعی و سیاسی. ناسیونالیسم افغانی برای تثبیت موقعیت خود به حیل و علاج گوناگون متوسل شده اما فقط مسبب تشدید بحران بودهاست.
تاریخی دیدن این جنگ یک کمک بزرگ به هواداران هویت افغانی میکند که روال را، برعکس خیالبافیهای خویش دریابند.
خراسانطلبی به میدان فعال سیاست و جدال اجتماعی برگشتهاست. از موضع منفعل، از پنهانبازی، از سایه بدر آمدهاست. احتمالاً در دورهٔ اول این جنگ ضعیف به نظر برسد، اما ضعیفتر از موقعیت خود در اوایل سدهٔ گذشته نیست.
هویت خراسانی، رکنی از ارکان مذاکرات فردای کشوری خواهد بود که قرار است مثلاً ساخته شود. با انکار و اندرز و هیاهو، واقعیت را نمیتوان ندیده گرفت، حتی اگر این واقعیت خیلی خوشایند نباشد.