نویسنده: احمد روئین زرتشت
مقدمه
مشهور است که عنوان متافیزیک را گردآورندگان آثار ارسطو و بعد از مرگ وی برگزیدند و آن را به مجموعه کتبی اطلاق کردند که پس از فیزیک یا طبیعیات ارسطویی تدوین شده بود. و در اینجا منظور از «متا» به سادگی پس از، مراد شده و تلقی آن به مثابه «ماورا» بعدها به غلط بدان نسبت داده شده است. خود ارسطو این حوزه را با نام فلسفه اولی یا «حکمت» و یا «الاهیات» می شناخت و وظیفه آن را مطالعه در هستی بما هو هستی و یا هستنده بما هو هستنده و در جای دیگر علل نخستین و «آنچه تغییر ناپذیر است» می دانست. این تعریف از متافیزیک پس از وی در قرون وسطی و دوره مدرن دستخوش دگردیسیهای متعددی می شود. هایدگر که با دغدغه پرسش از هستی به سراغ بازخوانی سنت متافیزیک مغرب زمین میرود.
این مقاله با بیان ماهیت سؤالی که هایدگر مطرح کرده آغاز میشود: یعنی، هستی یک چیز به چه معناست؟ نه اینکه هستی یک چیز خاص به چه معناست، بلکه هستی اشیا بهطور کلی به چه معناست؟ یعنی هستی بهمثابه هستی و پاسخ به این سؤال به معنای تعیین شرایطی است که امکان فهم هستی را فراهم میکنند، شرایطی که افق هستی را تشکیل میدهند.
تحلیل هایدگر از معنای وجود انسان بر این باور بود که برای درک هستی بهطور کلی، لازم است تحلیل کرد که هستی برای انسان (یا بهگفته هایدگر، دازاین ) در جهان روزمره به چه معناست.؟
کلید واژه ها؛ مارتین هایدگر، زندگی، هستی، دازاین، مرگ، زمان.
پیشینه بحث
دکارت پدر فلسفه جدید علاقه ویژه ای به طب داشت. در واقع هدف وی این بود که رو در روی مرگ بایستد و عمر انسان را افزایش دهد وقتی تلاش وی در این زمینه به یأس مبدل شد، این چنین نوشت:
به جای یافتن راهی برای حفظ زندگی به راه دیگری دست یافتم؛ راهی آسان تر و مطمئن تر؛ و آن نترسیدن از مرگ است. Chron. Jacques (1963, p.111)
اسپینوزا دیگر فیلسوف مدرن چنین میگوید؛ انسان آزاد تنها بر طبق فرمان خرد زیست میکند با هراس از مرگ رهنمون نمیشود؛ بلکه اشتیاق برای خوبیها دارد؛ یعنی برای حفظ هستی خویش بر طبق اصل جستجوی منافع خویش عمل کرده زندگی میکند. بنابراین وی کمتر از همه چیز به مرگ میاندیشد عقل او ژرف اندیشی در باب زندگی کردن بود. (Spinoza, 2002,)
هگل دیگر اندیشمند دوران مدرن در کتاب پدیدارشناسی روح، به مسئله مرگ پرداخته است. مشهورترین فصل این کتاب دیالکتیک خواجه و برده است. در این قسمت برده با تمام وجود مرگ را حس می کند. آگاهی برده نه از این یا آن چیز و نه در این یا آن لحظه زمان بلکه از آن است که در سراسر هستی خود بیمناک بوده است. او هراس از مرگ را که خدایگان همه هستیهاست احساس کرده است. (هگل، ۱۳۸۰، ص ۶۱)
هایدگر نقطه آغاز تفکر خود را دازاین قرار داده و مقصود وی از دازاین اشاره به انسان است. هایدگر دازاین را یگانه هستنده روی زمین میداند که درباره هستی میپرسد. (احمدی ۱۳۸۲ ص ۲۵۰).
اغلب فیلسوفان قرن نوزدهم آلمان به نحوی در بی مواجهه با پرسشهای خطیری نظیر خدا زمان و هستی بودند. مارتین هایدگر (۱۸۸۹- ۱۹۷۶ م) از جمله موفقترین این افراد بود.
هایدگر و مفهوم دازاین
هایدگر در روستایی کوچک در ناحیه جنگل سیاه آلمان به دنیا آمد و پسر بزرگتر فریدریش و یوهانا هایدگر بود. البته آنها دو تا پسر بیشتر نداشتند. او گرایشهای مذهبی داشت و کوشید تا کشیشی یسوعی شود اما به دلیل مشکلات و بیماریهای جسمی وی را نپذیرفتند. هایدگر به مطالعه الهیات فیزیک ریاضیات و فلسفه در دانشگاه فرایبورگ پرداخت و در همین جا بود که تحت تأثیر نوشتههای هوسرل قرار گرفت. هوسرل که به تدریس در دانشگاه فرایبورگ میپرداخت و هایدگر دستیار او شد اما در نهایت از معرفت شناسی و روش استادش فاصله گرفت و به راه خود رفت نتیجه این کار کتاب هستی و زمان بود. موفقیت این اثر و همچنین بازنشسته شدن هوسرل موجب گردید که هایدگر منصب بالایی در این دانشگاه به دست آورد و سرانجام در سال ۱۹۳۳ میلادی به ریاست دانشگاه رسید.
هایدگر همچنین به عضویت حزب ناسیونال سوسیالیست کشور آلمان درآمد و با لباسهای رسمی حزب در جلسات عمومی آن شرکت میکرد. او در سخنرانی معارفه خود در دانشگاه با عنوان اعتماد به نفس دانشگاههای آلمان اندکی هم درباره مأموریت معنوی مردم تقدیر راستین آلمان، نقش رئیس جدید دانشگاه در هدایت دانشجویان و هیئت علمی به سوی منزلت بخشیدن و اعتلای بیشتر مردم آلمان سخن گفت. هایدگر در سخنرانی بعدی خطاب به دانشجویان متذکر شد که پیشوا به تنهایی نمودگار حال و آینده راستین آلمان و قانون آن است. او آنچه را که به نظرش تفکرات نامناسب برخی دانشجویان و اعضای هیئت علمی دانشگاه می دانست به مقامات مسئول گزارش میکرد.
پس از جنگ کمیته پاکسازی نازیها در فرایبورگ متوجه شد که هایدگر در حزب نازی منصب بالایی داشته و دانشجویان را علیه همکلاسیهایشان تحریک میکرده است. او را از مقام تدریس خلع کردند. حقوقش قطع شد و تا سال ۱۹۵۱ میلادی ممنوع التدریس گردید. هایدگر مدتی پناهنده شد و پس از مدتی به عنوان استاد بازنشسته اجازه تدریس یافت اما دیگر هرگز در آلمان درس نداد و با وجود اصرار دوستان مشهورش از جمله هربرت مارکوزه هرگز در انظار عموم از فعالیتهای خود در طول جنگ سخن نگفت و از این بابت عذرخواهی نکرد. جنگ جهانی اول موجب ایجاد وقفه در تحصیلاتش شد و مدت کوتاهی به خدمت ارتش در آمد. با وجود ترفیع و ارتقاء درجه در همین مدت کوتاه باز هم به دلیل مشکلات جسمی ظرف یک سال از خدمت مرخص شد. مدرک دکترای خود را با رسالهای که درباره نسبت بین فلسفه و روان شناسی نوشته بود، اخذ کرد و سرانجام به تدریس فلسفه در دانشگاه فرایبورگ پرداخت و از محل شهریههای دانشگاه حقوق مختصری دریافت میکرد.
برخی از مفسران اندیشه هایدگر را به دو مرحله متقدم و متأخر از تفکر تقسیم بندی کرده اند، که در تفکر متقدم وی مباحث مربوط به وجود انسان حاکم بود و در اندیشه متأخرش از هستیشناختی وی سخن گفته اند، گرچه کانون تحقیق وی همواره پرسش از هستی بوده است و شاید فلسفه تحول فکری او این بوده است که آدمی نخست میباید از جنبه وجود انسان و بودن او در جهان پی ببرد و سپس میبایست با توجه به فهمی که میتوان از هستی عامتر کسب کرد از داخل نگاهی به وجود بشری بیافکند.
سؤال اصلی فلسفه او این نبود که انسان چیست؟ انسان ماهو از اینرو پاسخهای متعارفی همچون حیوان ناطق، حیوان عاقل، فاعل متفکر را نمی پذیرفت بلکه پرسش وی از انسان این بود که انسان کی است.؟ و در نهایت پاسخ میداد ذات انسان در هست بودنش است وی هنگامی که درباره انسان سخن می گوید عموماً تعبیر آلمانی «دازاین» Dasein یعنی «هستی – آنجا را بکار میبرد و مراد از این اصطلاح توجه دادن به تناهی اوست. هایدگر تصمیم میگیرد از واژه «دازاین» برای اشاره به انسان استفاده کند (کریچلی، ۲۰۰۹).
که «دا» به معنای «آنجا» و «زین» در آلمانی به معنای «بودن» است – بودن آنجا. همانطور که یالوم (۱۹۸۰) مینویسد، با نامگذاری انسان به عنوان دازاین، هایدگر قصد دارد طبیعت دوگانه وجود انسانی را برجسته کند. از یک سو، انسان به عنوان یک موجود تشکیل شده در اینجا است، و در عین حال مسئول تشکیل خود و دنیای خود است.
هایدگر مینویسد، «در دازاین بدون شک یک «کمبود کلیت» وجود دارد که با مرگ به پایان میرسد» (هایدگر، ۱۹۶۲، ص. ۲۸۴). بعد از همه، ما اغلب در حالی میمیریم که بسیاری از امکانات کاوششده داریم.
دازاین به شکلی خاص، پویا و خودتعریفی وجود دارد. شیوه وجود آن، زندگیای که میسازد، محصول انتخابها و کارهایی است که انجام داده و انجام میدهد. دازاین از طریق اعمال خود، خود را میسازد و هر دازاین به تناسب، منحصر به فرد است. این، به نظر هایدگر، در مورد یک سنگ ریزه، درخت یا موش صادق نیست. اشیاء و حیوانات تنها هستند و توسط جایگاهشان در طبیعت، نوع گونهشان و غیره تعریف میشوند.
چارچوب هستیشناختی هایدگر از روشهای «بودن در جهان» فراتر از ایدهای است که ما را به عنوان سوژهای جدا از دنیای اشیاء در نظر میگیرد. بلکه او اصرار دارد که ما از جهان جدا نیستیم، بلکه به طور غیرقابل تفکیک با محیط خود (که هایدگر آن را «امولت» مینامد) ارتباط داریم؛ از طریق بودن در جهان، ما بخشی از ساختار بزرگتر هستی هستیم. (کریچلی، ۲۰۰۹).
اهمیت رابطه ما با مرگ در این است که یادآوری این موضوع که زندگی به پایان میرسد، به ما کمک میکند تا زندگی و خود را در حال حاضر شکل دهیم و ایجاد کنیم تنها زمانی که به طور مداوم مرگ خود را تأیید کرده و در انتظار آن زندگی کنیم (در مقابل انکار آن و منحرف شدن از آن)، میتوانیم توانایی انتخاب و عمل آزاد خود را در جهان تحقق بخشیم (کریچلی، ۲۰۰۹).
نقطه مرکزی فلسفه هایدگر همین نکته است زیرا انسان تنها موجود قائم به قیام ظهوری است وی در محدود کردن تعبیر وجود به دازاین لحظه ای منکر واقعیتهایی همچون اتمها کوهها درختها ستاره ها، سنگها و بقیه موجودات نشد اینها از نظر او کاملاً واقعیت دارند اما قیام ظهوری ندارند و آن نوع از هستی را ندارند که به آنها رخصت برون جستن یا ایستادن را بدهد و یا اینکه به امکانهای هستی دست یازند.
دازاین متفاوت است به این معنا که نوع گونه آن، آن را تعریف نمیکند؛ انتخابها و اعمال آن، آن را تعریف میکند. «انسان»، همانطور که کینگ مینویسد، «هیچگاه یک “چه” نیست: ذات (خود) او در وجود او نهفته است. ساختار وجودی او او را برای شیوههای مختلفی از بودن خود آزاد میسازد. بنابراین، نحوه وجود یک انسان هیچگاه نمیتواند توسط هر “چگالی” از چیزی تعیین شود.» به عبارت سارتر، وجود انسان پیش از ذات او قرار دارد.
هایدگر هدف فلسفه خود را تحلیل وجودی معرفی میکند تحلیل وجودی طرح و تنظیم عناصر مقوم دازاین است کوششی برای آشکار کردن خصوصیت های بارزی که هستی انسان را از دیگر انواع هستیها متمایز سازد تحلیل وجودی خواص کلی را وصف نمیکند بلکه صرفاً طرق ممکنی را وصف می کند که دازاین بدان طرق میتواند وجود داشته باشد هایدگر این طرق ممکن وجود داشتن را اوصاف وجودی می نامد.
مرگ در وجود و زمان به عنوان امکانی اگزیستانسیال برای دازاین معرفی می شود که دازاین بدون شناخت این امکان به تمامیت نمیرسد در نوشته های هایدگر پس از گشت مرگ با همان پیش فرضهای وجود و زمان و به عنوان رخدادی هستی شناسانه و غیر بیولوژیک در نظر گرفته میشود. در واقع مرگ در آثار پس از وجود و زمان از ویژگی اگزیستانسیال دازاین به ناحیه ممتازی بدل میشود که در آن وجود به طریقی خاص آشکار میشود بنابراین در حالی که مرگ در وجود و زمان در تحلیل اگزیستانسیال دازاین تمامیت وی محسوب میشود در آثار دیگر هایدگر، مرگ آن اندازه و حدی از وجود است که قابلیت آشکارگی برای دازاین را دارد. هستی بشر از نظر هایدگر در نیستی قوام دارد. دازاین یعنی در ایستادگی فراپیش عدم. (هایدگر ۱۳۸۳، ص ۱۷۹)
این دریافت نیستی برای دازاین در حالتی منحصر به فرد، یعنی ترس آگاهی رخ میدهد. در این حالت یگانه است که دازاین همه چیز را از دست رفته حس می کند. در فلسفه هایدگر هستی و نیستی دو روی یک سکه اند. آنچه به دست عدم نیست می شود، چیزی جز جهان روزمره دازاین نیست در این نیست شدن تمام اشیاء پیش دستی و تو دستی رنگ می بازد و خود هستی به ماهو هستی در مواجهه با ما قرار می گیرد. از اینجاست که هستی چیزی جز نیستی نیست؛ نیستی که نه به معنای عدم محض، بلکه باید به معنای افق فهم هستی درک شود. پس نیستی از یک سو افق فهم هستی است و از سوی دیگر دازاین را ملتفت به تناهی خود و اشیاء درون جهانی می کنند. بدین گونه است که در فلسفه هایدگر نیستی راهی به سوی عالم وجود می پیماید؛ راهی که همیشه منطقیان از آن به راهی ناممکن یاد کرده اند مرگ از دیدگاه هایدگر از دست رفتن جهان است. این نوع مردن تضادی با خود زندگی ندارد؛ بلکه به یاری تجربه یگانه ترس آگاهی میتوان مرگ را در زندگی تجربه کرد و این چیزی جز نفی پیش فرض ثابت افلاطونی نیست.
مردن آنی است که هر دازاینی خود باید به وقتش آن را بر دوش کشد. مرگ مادام که هست به حسب ذاتش هماره از آن من است، (هایدگر، ۱۳۸۹، ص. (۵۳۵)
اگر عدم بن مایه زندگی ماست پس مرگ و نیستی هماره از آن من است. مردن یک رویداد نیست؛ بلکه پدیداری است که باید به نحو اگزیستانسیال و به معنای مشخص و ممتاز که همچنان باید دقیق تر تحدید شود آن را فهمید هایدگر، (۱۳۸۹، ص ۵۳۵)
ارتباط مرگ اگزیستانسیال و مرگ طبیعی چیست؟ از نظر هایدگر مرگ طبیعی رخدادی غیر قابل انکار است. هر کس از طریق تجربه، مرگ را پیش چشم خود می بیند؛ ولی هر گونه مرگ طبیعی و بیولوژیک مبتنی بر مرگ اگزیستانسیال است. «تفسیر اگزیستانسیال مرگ بر هر گونه زیست شناسی و بر هرگونه هستی شناسی حیات تقدم دارد. (هایدگر، ۱۳۸۹، ص ۵۴۹)
این امر به این جهت است که مرگ باید ابتدا چون امکان ذاتی خود را آشکار کند و سپس وارد قلمرو پدیداری و زیستی شود. پرواضح است که تقدمی که در اینجا مطرح میشود نه تقدم زمانی و نه تقدم منطقی است. مرگ اگزیستانسیال تقدم هستی شناختی بر مرگ بیولوژیک دارد.
نکته دیگری که باید به آن توجه داشت این است که هایدگر بنا به روش پدیدارشناسی خود صرفاً به توصیف پدیده مرگ می پردازد و در اینجا نمی توان هیچ گونه باید و نبایدی از آن استخراج کرد بنابراین نمی توان نوعی اخلاق سروری و بندگی را بر اساس تفکیک میان دازاین اصیل و غیر اصیل قائل شد. روش هایدگر توصیف یک پدیده در زوایای گوناگون آن است و این روش با باید و نبایدهای اخلاقی از بیخ و بن فرق دارد.
هایدگر، حضور دازاین در عالم را کاملاً تصادفی دانسته است و او را موجودی پرتاب شده در جهانی بی معنا میداند به اعتقاد وی جهان به سوی مقصد معینی حرکت نمی کند و انسان برای حصول معنایی خاص و از قبل معین شده پا به عرصه حیات نگذاشته است. بلکه همچنانکه با تحقق بخشیدن به امکانهایی که در پیش رو دارد، چیستی و ماهیت خویش را می سازد معنای زندگی خود را جعل و ایجاد میکند.
از نظر هایدگر مرگ داز این پایان هستی دازاین است یعنی وجود دازاین در زندگی پس از مرگ انکار میشود مرگ پایان در جهان بودن است. این پوچ انگاری هستی سبب ساز ترس از مرگ است در ترس آگاهی است که اصالت رخ می نمایاند و انسان برای رهایی از دلهره ناشی از ترس از مرگ به زندگی معنا میبخشد در این اندیشه مرگ آگاهی یکی از زمینه های گشودگی دازاین و حرکت وی به سوی درک و حقیقت است و از انس والفت وانتشار در دیگران خارج میشود.
در اندیشه هایدگر توجه و اندیشه به مرگ نیرویی برای گسستن از پوچی ناشی از وزمرگی به شمار می رود؛ چرا که موجب میشود فرد از زندگی روزمره فراتر برود و به بازیابی معنای خود بپردازد (کرمی پور، ۱۳۸۶ ۱۳۲ و ۱۳۳).
از دیدگاه هایدگر دازاینی که مرگ آگاهی نداشته باشد زندگی اصیل و به تبع زندگی هدفمند و معناداری نخواهد داشت انسان مرگ ناآگاه به صورت غیر اصیل زندگی می کند که هراس و گریز از مرگ غفلت و دچار روزمره گی شدن از ویژگیهای آن است. چنین انسانی برای رهایی از دلهره و اضطراب ناشی از تفکر به مرگ به دامان جامعه پناه می برد و کوشش می کند امنیت خود را در امور مادی جست و جو کند در نتیجه تابع جمع می شود و در مسیر خواست و اراده اجتماع زندگی میکند ولی امنیت واقعی را نمی یابد. چنین شخصی به جای اینکه خودش برای خودش تصمیم بگیرد از ره می دهد که سرنوشتش را سایرین تعیین کنند و دیگران برای او تصمیم بگیرند
باور هایدگر، امکان هستی و معناداری پس از مرگ برای این دازاین پرتاب شده منتفی است جهانی فوق این جهان برای هایدگر پذیرفتنی نیست از نظر وی تمامی تلاش آدمی می باید مصروف زندگی در همین دنیا شود. اگر انسان دازاین بتواند این حالت پرتاب شدگی را درک کند و به زندگی جبری خود در این دنیا واقف شود و تمامی تلاش خود را در این جهان انجام دهد به هدف خود رسیده است. جهان در نگاه او به محیط هراس انگیزی تبدیل میشود و این دیدگاه نیز در مرگ تسری پیدا می کند و موجودیت می یابد. (نظری، ۱۳۷۳ ص ۳۲)
هایدگر میگوید: «هستی» مفهومی بدیهی التصور (selbstverstandlich) دقیقاً یعنی خود به خود فهمیدنی؛ مترجمان انگلیسی آن را به self-evident ترجمه کرده اند. بدیهى التصور اصطلاح فلاسفه اسلامی است.) در هر شناختی در هر گزاره ای در هر رفتاری با هستندگان در هر مناسبتی که خود با خود داریم واژه «هستی» به کار میرود و این لفظ بی نیاز از قیل و قالی افزونتر قابل فهم است. گزاره آسمان آبی است من شادمان هستم» و مانند آنها برای هر کس فهم پذیرند. اما این گونه فهم پذیری میانه تنها از فهم ناپذیری نشان دارد. آنچه در این میان آشکاره میگردد این است که در هر نسبتی با هستندگان در مقام هستندگان و در هر گونه هستی ای به سوی هستندگان در مقام هستندگان پیشاپیش رمزی نهفته است. در عین آن که ما پیشاپیش در فضای گونه ای از فهم هستی زندگی میکنیم معنای هستی برای ما در ستر ظلمت مستور است و این خود گواهی مسلم بر آن است که اعاده پرسش از معنای هستی ضرورتی بنیادین است. در حیطه مفاهیم بنیادین فلسفی و در واقع در رویکرد به مفهوم «هستی» اگر به راستی خود پیدایی یا بدیهی التصور بودن» و تنها «احکام پنهان عقل مشترک (کانت) در مقام مشغله فلاسفه مضمون گویا و بین تحلیل ما بشود و بماند، پس استناد و توسل به خو پیدایی روالی مشکوک و شبهه انگیز است. اما همزمان ملاحظه این پیش داوری ها این نکته را نیز روشن میکند که نه تنها پرسش از معنای هستی فاقد پاسخ است بل حتی خود پرسش از هستی نیز تاریک و بی سمت و سوست از این رو اعاده پرسش هستی بدان معناست که در اول قدم طرح پرسش خود و اشکافته شود.(۷)
مرگ پایان هستن داز این است. پایان همه چیز و نیستی هر آنچه هست، رخت بربستن از این جهان و اتمام امکانات دازاین، ( فدایی مهربان ۱۳۹۱ ص ۲۱۷)
وقتی مرگ همچون پایان دازاین یا به دیگر سخن همچون پایان در جهان بودن تعریف میشود، بدین سان هیچ حکم هستومندانه ای درباره چنین مسائلی صادر نشده است که آیا بعد از مرگ هستی دیگری خواه والاتر خواه پست تر امکان پذیر است آیا دازاین به زندگی ادامه می دهد …. تحلیل مرگ مطلقاً این جهانی باقی میماند.( Heidegger, 1926:303)
اعتقاد هایدگر به تعین زمانی دازاین وجه دیگری از عدم اعتقاد او به جهان پس از مرگ است بنابراین زمان بیرون از هستی دازاین معنا ندارد زمانمندی دازاین در ارتباطی درونی با در جهان بودن دازاین است؛ پس زمانمندی دازاین از مشخصه های اگزیستانسیال دازاین است. جهان افق هستی دازاین است و زمان افق فهم هستی است؛ بنابراین دازاین اساساً زمانمند است. (فدایی مهربان ۱۳۹۱ ۳۴۴)
دازاین متناهی است؛ زیرا هستی او در زمانمندی او آشکار میشود. زمان اصیل، یعنی زمانی که متعلق به دازاین متناهی است. (فدایی مهربان ۱۳۹۱ ۳۴۵)
هایدگر منکر ابدیت است و جای خدا را به هستی میدهد اما او یک معنا، نوعی تعالی درونی می یابد که جهان را از عبث بودن یا بی معنایی می رهاند (مک کواری، ۱۳۷۶ ص ۱۳۸) بنابراین وجود انسانی دازاین با تحقق بخشیدن به امکانهای پیش رو چیستی و ماهیت خویش را می سازد معنای زندگی خود را جعل و ایجاد میکند انسانها در هر لحظه از زندگی با امکان های مختلفی روبه رو هستند و باید انتخاب کنند در غیاب نظامهای از پیش تعیین شده ایمانی یا معنای نهایی ما مجبوریم که معناهای زندگی خودمان را دائماً خلق و بازسازی کنیم و در مقابل عدم قطعیت آفاقی در جهان ما و زندگی مدرن روزانه پشتیبانی کنیم. (Minton 2001:42)
انسان پیوسته در میان موج عظیمی از تواناییها و امکانات نهفته خود در حال گزینش است تصمیم بر اینکه اثر ماندگار او در این زندگی گذرا چه خواهد بود با خود فرد است. (فرانکل، ۱۳۶۸ ص ۱۸۷) یعنی انسان آن چیزی نیست که آفاه شده است، بلکه آن چیزی است که خودش بخواهد باشد ،(مطهری، ۱۳۷۲، ج ۲: ۳۳)
هایدگر با تأکید بر تنهایی، انسان مسئله ترس را پیش می کشد. جهان در نظرگاه هایدگر امری تهی است و این تهی بودن وقتی با تنهایی آدمی عجین شود ترس و اضطراب ایجاد میکند. جهان به محیطی هراس انگیز تبدیل میشود و این دیدگاه نیز در “مرگ” تسری پیدا می کند و موجودیت می یابد، (نظری ۱۳۷۳ ص ۳۲).
هایدگر با طرح این بحث بر آن است تا به این نتیجه نائل آید که تنهایی انسان تهی بودن جهان و پدیده مرگ سبب می شود که اضطراب و ترس ایجاد شود و این نحوه ترس و اضطراب عیار وجود انسان را مشخص میکند. پدیده مرگ سبب مشخص شدن ارزش دازاین میشود.
برای هایدگر در جهان بودن دازاین مهم است. به باور وی دازاین تا وقتی که در جهان است وجود و حضور دارد و وقتی که میمیرد اساساً بودن دازاین تحقق ندارد تا در باب آن بیندیشیم. ترس آگاهی هایدگر ناشی از همین خود در جهان بودن است. از این رو مرگ دازاین پایان هستی دازاین خواهد بود. پایان همه چیز و نیستی هر آنچه وجود دارد. (فدایی مهربان، ۱۳۹۱ ص ۲۱۷) این پوچ انگاری هستی سبب ساز ترس از مرگ و نیستی می شود.
دازاین در بی اصالتی آرامش دارد اما در ترس آگاهی است که اصالت رخ می نمایاند. ترس از نظر هایدگر سبب میشود که دازاین خود را به صورت هستنده ای در معرض خطر قرار دهد و آشکار کند ترس در اینجا یک حالت و واکنش احساسی – عاطفی نیست بلکه بخشی از ساختار و اندیشه وجودی دازاین است در این اندیشه، ترس آگاهی از زمینه های گشودگی دازاین و حرکت وی به سوی درک و حقیقت است. چون در ترس آگاهی دازاین تنها میشود و واقعیت برگ خود را درک میکند و از انس و الفت و انتشار در دیگران خارج میشود، (هایدگر ۱۳۸۷ ص ۴۴۳).
همانطور که دوروتیا فرید مینویسد، «هدف از توصیف پدیدارشناسانه هایدگر از روزمرگی ما این است که ساختارهای بنیادی که این پیشفهم را زیر بنای آن قرار دارند، به طور صریح بیان شود.» وبه عبارت دیگر:
۱.تجربه آگاهانه روزمره
۲.شرایط پیشینی تجربه
۳.هستی دازاین
یعنی، چه عوامل یا دستهبندیهای بنیادی در پشت نحوه تجربه ما از جهان در آگاهی روزمره قرار دارند و سپس چه نوع هستیای جهان را به این صورت تجربه میکند؟ تجربه زیسته دازاین چه چیزی میتواند به ما در مورد هستی زیربنایی دازاین بگوید؟
منابع:
۱. مرگ اندیشی و معنای زندگی در هایدگر
۲. کتاب فیلسوفان بزرگ از ارسطو تا فوکو نوشته جریمی استنگروم جیمز گاروی ترجمهی ابوالفضل توکلی شاندیز
۳. تاریخ فلسفه غرب عبدالحسین خسروپناه
۴. https://amp-theguardian-com.cdn.ampproject.org
۵. Occasional Paper Number Sixty-Eight Heidegger’s Being and Time
۶. بررسی معنای هستی خداشناسی در اندیشه هایدگر متأخر نویسندگان: هانی اشرفی و امیر مازیار
۷. کتاب هستی و زمان اثر مارتین هایدگر ترجمه سیاوش جمادی چاپ سوم تابستان ۱۳۸۸