نگارنده؛ حسیب فقیری پژوهشگر اجتماعی و فرهنگ اسلامی
اصل آزادی انسان رهایی او از حصار و زنجیرهاست به لحاظ معنایی قرار گرفتن انسان در این زنجیرها او را از موقعیت اصلی اش دور ساخته و در فروعات که تنها و خور خفت است محصور میسازد و او را از وظایف و رسالت اصلی اش باز میدارد رسالتی که اساس رهایی وآزادی وی را شکل میدهد این بحث دامنه پهن و گستره پیچیده دارد درک محتوایی این مساله نیاز دقت و سنجش عمیق میطلبد.
باری میخواهم این بحث را با آرایش احساس تزئین نموده و در قید قلم در بیاورم، پیش ازاینکه روی انسان و آزادی انگشت بگذارم و در بحر بی کران این مساله شناوری کنم لازم بذکر است تا نگاهی به کلمه انتزاعی داشته باشم، پدیده انتزاعی یک قوت و توانایی شناختی است یعنی توانایی درک و فهم مفاهیم غیر مادی و به تواناییهایی که افراد برای پردازش افکار استفاده میکنند گفته میشود و با یادگیری و حل مساله مرتبط است پدیدههای انتزاعی پدیدههای اند که نه لمس میشوند نه هم دیده عشق، عقل، احساس، عطوفت، مهربانی، همدلی، تنفر فرومایه گی، سربلندی، خوشی، غم وغیره احساسات انسانی که تنها احساس میشوند و بچشم دیده نشده و لمس نیز نمیشوند در محور معنایی و انتزاعی انسان تعریف میشوند.
به این اساس وقتی از آزادی انتزاعی مینویسیم منظور مان اینست که در معنا و مفهوم خود چقدر آزاد هستیم، در انتخاب قوههای خوب اندرون چقدر چیره ایم چقدر خود تعریف شده داریم و آیا تعاریفی که از خود داریم مصداق عینی و واقعی از ما دارد؟ یا توهمات و خیالات از ما در محور اصلی زندگی چیزی ساخته است که ما به آن بیگانه ایم آیا ما معنا دروغین داریم یا حقیقی آزادی انتزاعی در درک ما از پدیدهها کمک میکند اگر آزاد فکر کنیم دقیقا که قریحه فطری بیدار میشود و این بیداری درک بیشتر و خلاقیت نو آوری ایجاد میکند آنچه که در این بین خیلی موثریت دارد نوع نگاه ما به پدیده هاست اینکه با چه پدیدهای از چه نگاهی میبینیم اکثرا بستگی به میزان آزادی ما دارد آگاهی نوع دیگر آزادی انتزاعیست آزادی باعث ایجاد و تقویت روحیه انسان میگردد اگر انسان در تفکر، تدبر، رفتارهای خویش آزادی داشته باشد و نهایتا آزادی جدا از اینکه از سر زنش، تحقیر و توهین دور بودن را در بر دارد نیز در برگیرنده خوبی، اجتناب از زنجیرهها، زشتیها و الودگیهاست زمانی انسان بتواند از بند سیئات فارغ باشد و در سوی از بند سرزنشها و تحقیرات محیط، خانواده، افراد و افکار دیگران مصئون باقی بماند میتواند به آزادی انتزاعی دست یابد این آزادی نه تنها به لحاظ روانی بلکه به لحاظ معنایی تحول بخش اندیشه انسان است، ابراز قرایح فطری، درک ظرافتها و آزادی از بار درک فطرت و غیره موارد معنایی انسان در جنب معنایی و تعاریف مفهومی انسان خلاصه میشوند.
چون به ظاهر عالم اصغر تویی
هم بمعنا عالم اکبر تویی
مولانا
آنچه در فهم انسانها وجود دارد در واقع مفهوم آنها را بیان میکند و این فهم ریشه در نوع زندگی اجتماعی، خانواگی و محیطی دارد انسانی که در محیط بسته زندگی میکند تا انسانی که در محیط باز زیست میکند در دید، نگرش، رفتار و عملکردشان فرقهاست انسانهای محیط بسته احساس بلندتر دارند و نگاه منطق و خرد ورزی شان در مقایسه با احساسات کمتر است در حالیکه محیطهای باز اکثرا بر پایه منطق استوار است و احساس در ظرف منطق معنا پیدا میکند بحث ما مطالعه جامعهشناسی مساله نیست بلکه نگاه ما به ان است تا بصورت دقیق و سنجید شده از بطن موضوع تحریر شده در فوق اصل معنای آزادی از بار درونی انسان را دریابیم آزادی انتزاعی آزادی رهایی از قیود و حصار رنج، تنفر، درک حساسیتها، شناخت امور حزن افرین به وجود از قبیل رفتارهای افراد و چگونگی عملکرد شان باخود، خانواده، جامعه و محیطهای مختلف میباشد.
آزادی انتزاعی رهایی از چالشهای معنایی انسان است اگر انسان را به ظاهر تعریف نماییم جسم و اعضای بدن آن معرف این تعریف است اما زمانیکه چیزی به باطن و معنای انسان مصداق دارد چیستی انتزاعی اوست اگر قلب و مغز را مثال دهیم هر دو ساختمانی اند جهت انتظام فعالیتهای مختلف قلب که خون را بتمام وجود پخش میکند و نظم حیات جسم انسان را منتضمن است و مغز آرشیفی است که نظم حرکات انسان در بر دارد در حالیکه در عالم معنایی انسان نیز همه پدیدههای انتزاعی نیز در مغز و قلب انسان انتظام بخشیده میشوند کلمه پختکی انسان نیز همان آزادی انتزاعی اوست یعنی زمانی انسان همه چیز تجربه کند به اصل آزادی میرسد یعنی بدان معنا که احساس زیر چتر منطق در میایند و عواطف با آرایش و زینت عقل انتظام بخشیده میشوند امور بصورت عمومی شان با نگرش و تعقل به پیش میرود گاهی این کلمات تحت نام دیگری تجربه کردن و نکردن معنا میشود به لحاظ مفهومی گاهی انسان در زندگی به جای میرسد که از همه زد و بندها رهایی میابد این مساله زمانی اتفاق میافتد که انسان در زندگی رنجهای متناوب دیده باشد رنجهای متناوب غصههای پیهم و دوامدار انسان است رنجهای که رفته رفته انسان را به پختگی معنا رسانیده در نهایت غایت آن غالب شدن به امور ماحول است گاهی نهایت احساسات رنج جاه بر استفاده از قوه نطق را به انسان پدید میاورد این یعنی بی تفاوت شدن در برابر همه پدیدههای احساسی و رنج آفرین در این بین بازهم آزادی انتزاعی نیست زیرا بی تفاوت خود از نفرت مایه میگیرد و به عقل عجز آفرین است یعنی باید بجای رسیده باشی که حتا بتوانی از کویر بی تفاوتی نیز در حیطه و چتر تعقل و نگاه وجدانی و اخلاقی در بیایی و سرانجام این رفتار اساسا آزادی انتزاعیست.