خواجه بشیر احمد انصاری
بررسی فرایند نوستالجی در شعر استاد خلیل الله خلیلی کتابی است که از خامه دوست گرامی جناب عبدالقیوم ملکزاد تراویده و از سوی انتشارات برمکیان در کانادا در ۲۴۹ صفحه به زیور چاپ آراسته گردیده است. این رساله به گزینش پاره ای از اشعار از استاد خلیلی پرداخته و سپس تحلیل و بررسی خویش را از آن اشعار ارائه نموده است. رساله یاد شده روزنه نوی را فراروی جامعه ادبی کشور گشوده است که شایسته قدردانی می باشد.
در آن شب و روزی که یوهانس هوفر دانشجوی سویسی تصور می نمود که بیماری ای را کشف نموده و آن را نستالجی نام گذاشت، چه می دانست که این دردِ معجون با لذت، سوژه ای بوده است در دست شاعران و سخنوران ملت ها و فرهنگ های گوناگون بشر. به باور این نویسنده آنچه بیماری خوانده شده بود، امروز از سوی خیلی ها درمان تشخیص گردیده و در نهایت کار نستالجی تا هنوز معمایی مانده که نه علوم تجریبی و نه هم علوم اجتماعی توانسته اند رمز و راز آن را بگشایند. این کشف هوفر را شبیه کشف مرد دیگری که کریستف کولمبوس نام داشت می دانم که در نتیجه گم کردن راه به جای آنکه به هند برسد، به سرزمین مجهولی قدم گذاشت که آن را امریکا نامیدند.
در همین راستا، روزی با مرحوم استاد غوریانی در باب قوۀ جاذبه صحبت می نمودم، او می گفت هر چیزی که دانشمندان به کنه و حقیقت آن نرسند، آن را قوه می نامند. این سخن می تواند تا اندازه ای در زمینه علوم اجتماعی صدق کند همان طوری که می تواند در عرصه علوم طبیعی مصداق یابد.
اگر از یکسو تا هنوز به کنه و حقیقت نستالجی نرسیده ایم، ولی از سوی دیگر جلوه های آن را در عرصه های گوناگونی به چشم می بینیم. ساحه تأثیر نستالجی تنها دایره روانشناسی را احتوا نکرده، بلکه عرصه های گوناگونی چون جامعه شناسی، فلسفه، سیاست و ادبیات را نیز شامل می گردد. در جامعه شناسی، از زاویه هویت و مدرنیته .. به نستالجی پرداخته شده است. در فلسفه از زاویه زمان و ذات و واقعیت به این مفهوم نگاه می شود. در سیاست هم کاربرد فراوانی داشته، گاهی برای بسیج گروه های اجتماعی از آن سود می برند و زمانی هم برای مقابله با اوضاع جدید. در شعار معروف ترمپ که می گوید: “بیایید تا امریکا را به عظمت دوباره آن برگردانیم”، اگر بعد نستالجیک آن را برداریم چیز دیگری در آن نمی ماند. اما در حوزه ما استفاده از نماد های گذشته چون قهرمانان و یا سمبول اسپ و شمشیر و پرچم های سیاه و سفید و امثال آن را می توان جلوه های روشن نستالجی در مقام فعل سیاسی و بسیج جوانان برای اعمال برنامه های گروه ها به شمار آورد، گروه هایی که برخی با شوق یوتوپیا می آیند و سپس در قلزم اشک نستالجیا ناپدید می شوند.
دوری از سرزمین اصلی و روز های خاطره انگیز گذشته که یکی از لحاظ مکانی دور بوده و دیگریش از ناحیه زمانی احساس شدید دلتنگی به بار می آورد که این خود منبع الهامی می شود در جهت تعبیر از این درد حسرتبار و فرصتی می گردد برای آفرینش های هنری. یکی از سخنسرایان پر ابهتی که نستاجی برای یار و دیار را از نای درد و حنجره حسرت سرود، ملک الشعرای قلمرو پهناور فارسی استاد خلیل الله خلیلی بود. اگر درخت پربار و کشن شاخ خلیلی در سرزمین دیگر و میان مردمان دیگری جوانه می زد، خدا می داند که از او چه چیزی می ساختند. او که در میان سخنسرایان ایران و عراق و پاکستان و آسیای میانه و مصر صدایی بود آشنا که شکوه آن سوی قرون و اعصار را استادانه سرود، و آبرویی برای ما و فرهنگ ما خرید، اگر بخواهیم منصفانه داوری کنیم، حق ایشان را نتوانسته ایم ادا نماییم. در این زمینه لازم می دانم تا سپاس عمیق خویش را حضور جناب عبدالقیوم ملکزاد تقدیم نماییم که حق خلیلی این ژنده پیل ادبیات و فرهنگ قرن بیستم و شاید هم چند قرن اخیر ما را ادا نمودند، شاعری که در باب نستالجی دردمندانه سرود و خود و روزگارش برای ما یک نستالجی دیگر گردید.
از جناب ملکزاد ممنونیم که باب این مبحث مهم را گشود و از ایشان بار دوم سپاسگزاریم که این کار را در گستره شعر خلیلی انجام داد که انتخابی بوده است خیلی بهجا. اگر کسی پرسد که اساسی ترین موضوعی که شعر خلیلی بر محور آن می چرخد چیست؟ پاسخ آن چیزی جز نستالجی نخواهد بود؛ نستالجی برای روزهای با شکوه یک فرهنگ و تمدن و هویت.
نستالجی پیوند کهنی با ادبیات جهانی دارد و روشنترین نمونه آن اودیسه شهکار هومر است که از درد غربت و دلتنگی اولیس، قهرمان این کتاب، برای خانه و زن و فرزند او یاد می کند. نستالجی در ادبیات عرب هم جایگاه بلندی دارد که امرؤالقیس یکی از قامت های بلند عصر جاهلی؛ عصری که معلقات هفتگانه آن چون الماسی بر تارک این ادبیات تا هنوز می درخشد، نمونه بارز آن است. این شاعر در معلقه مشهور خویش می گوید:
قفا نبک من ذکری حبیب و منزل
بسقط اللوی بین الدخول فحومل
ترجمه: همسفران! لحظه ای درنگ کنید تا به یاد یار و دیار بگرییم؛ دیاری که در میان ریگستان دخول و حومل موقعیت دارد. این معلقه بلند با اشک آتشین نستالجی آغاز می شود و با درد و حسرت آن پایان می یابد.
اما سخن از جایگاه نستالجی در ادبیات کهن ما موضوعی است نهایت مهم که از نویسنده گرامی می خواهیم تا فرصتی برای پرداختن به آن بیابند، چون خلیلی از پی همان بزرگان آمده بود.
یکی از کسانی که می شود او را شاعر نستالجی های آسمانی نامید، مولانا جلال الدین بلخی است. مولانا از روزنه نستالجی راهی به آسمان باز نموده و به این مفهوم، عمق و پهنای معنوی بخشید. او شهکاری آفرید که با نستالجی آغاز شد و از نای آن آتشی در خرمن جان ها افگند. دیوان شمس او هم چیزی جز نستالجینامه ای برای مرشد روشنضمیر او و روز های مبارک مصاحبت با آن “صنم گریزپا” نیست.
به این شعر مولانا توجه فرمایید که اگر در باب ادعای خویش هیچ سند دیگری هم نداشته باشیم، تنها این شعر کافی خواهد بود تا از گستردگی و عمق نستالجی روحی او پرده بردارد، شعری که به صراحت اعلام می دارد که تمامی زندگی و اندیشه و سرنوشت نهایی صاحب این شعر به نستالجی پیوند داشته است.
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
جان که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همان جا فگنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار به هم در شکنم
مولانا در این غزل که درد جانسوز نستالجی را در واژه واژۀ آن می توان احساس نمود، به سه پرسش اساسی فلسفه در امتداد تاریخ انسانی اشاره می نماید و آن اینکه “از کجا آمده ایم”، “به کجا می رویم”، و “هدف از این آمدن و رفتن چه بوده است؟”.
خلیلی که از پی سنایی و عطار و مولوی آمده است، شعری دارد زیر عنوان “راه نیستان” که اشاره ای هنرمندانه به مولوی و نستالجی گرایی او داشته است. جناب ملکزاد گلچینی از اشعار استاد خلیلی را که از آن دود درد و غم غربت هویدا است در پیشگاه خواننده قرار داده و به شرح آن پرداخته است. نویسنده محترم سعی ورزیده است تا با پیروی از اصل “ما قل و دل” عمل نماید، ولی پیشنهاد می گردد تا در چاپ های بعدی این رساله نگاهی به بازتاب نستالجی در تمامی اشعار استاد خلیلی بیندازند که خیلی مفید و آموزنده خواهد بود.
اگر فردوسی نستالجی نامه ای را زیر عنوان “شاهنامه” آفرید و صفحات آن را به یاد کابل و زابل و هیرمند و قندهار و پنجشیر و اندراب و بلخ و دیگر اجزای ایرانشهر باستان.. با اشکی از خون در آمیخت، و مولوی آمد تا مرز های قلمروی را که به یاد آن فغان سر داده بود، تا آسمان ها گسترش دهد، خلیلی در امتداد همین راه آمد تا مفاهیم مربوط به کون و فساد را با مفاهیم حوزه متافیزیک در آمیزد و چون پرنده بیقرار و سبکبالی گاهی چون فردوسی بر ویرانه های طبیعت ناله سر دهد و زمانی چون مولوی از کوی طبیعت بیرون رفته و در اوج آسمان های ماورای آن نغمه سرایی نماید.
نگاهی گذرا به ادبیات خلیلی این را می رساند که نستالجی و حسرت جگرسوز برای ایام گذشته و فغان و ناله در فراق یار و دیار آن، محوری ترین سوژه شعر او به شمار می بود.
خلیلی در خانواده ای مرفه چشم به جهان گشود، ولی نستالجی او معطوف به شأن و شوکت و رفاه فردی و خانوادگی نه، بلکه به یک جغرافبای تمدنی و یک فرهنگ شکوهمند انسانی توجه داشت.
بیایید به این فغان شاعر شوریده حال ما -که بر بالین پیامبر بزرگ سر داده و از یورش ارتش سرخ به سرزمین ما می نالد و به گفته خودش “بث الشکوی” نموده و به یاد آرامگه شیر خدا و بلخ گزین و رفتن دین و قلعه توحید چه فغان اندوهناک و آتشینی برپا کرده است- گوش فرا دهیم:
زین فاجعۀ شوم که بر ما به زمین رفت
فریاد اسیران تو تا چرخ برین رفت
آرامگۀ شیر خدا، بلخ گزین رفت
ای صاحب دین گوش فرا دار که دین رفت
در قلعه توحید نه در ماند نه دیوار.
یکی دیگر از اشعار خلیلی که نام او را بر زبان ها جاری ساخت و او را سرامد شاعران زمانه کشور معرفی نمود، قطعه شعری بود که به پیشواز برگشت سید جمال و آن هم در کسوت خاک به کابل بود. بیایید ببینیم که نستالجی در این شعر چه جلوه هایی دارد!
کوهساری که به چرخ است سر تمکینش
نه نشیند سر هر بام و دری شاهینش
طبع شهباز ترا نیز نیفتاد پسند
آشیانی به جهان جز قلل سنگینش
کوهساران فلکسا همه شب ذکر کنند
روزگاران ترا با فلک و پروینش.
در اینجا شاهین کوهساران سر به فلک سرزمین خلیلی نشستن بر سر بام دیگران را کسر شأن دانسته و طبع بلند آشیان و جهانگرد او هیچ بستری را جز آشیانه های سنگین چکاد فلکسای کوهساران زادگاهش شایسته خواب ابدی خویش نمی داند. در اینجا ما با غم غربت دو جانبه روبرو هستیم و آن اینکه نه تنها نیروی نستالجی روح سید ما را به سرزمین قله های بلند بر می گرداند، که همین کوهساران آسمان خراش نیز یاد روزگاران او را با فلک و پروین آن در میان می گذارند. انگار که از بیقراری عظام رمیم و فرسوده سید جمال الدین به یاد این کوهساران سر به فلک سخن می گوید، و به خاکی برگشت که از آن آفریده شده بود همان طوری که قرآن می گوید: “منها خلقناکم وفیها نعیدکم”، و از سوی دیگر همین کوهساران به نوبه خویش شب ها ذکر روزگاران او را ورد زبان داشته اند.
کاری را که جناب ملکزاد انجام داده اند، بدون شک که در جهت رفع یکی از نیاز های روحی و ادبی جامعه ما مفید خواهد بود. در روزگار بی وطنی که به اصطلاح رایج، هر کدام ما سنگ فلاخن شده و در گوشه گوشه این دنیا پرتاب گردیده ایم، سخت نیازمند شعر خلیلی هستیم تا درد خویش را با نوای دلنواز نغمه های آن تسکین بخشیم. در آن سال هایی که در کالیفرنیا بودم، جایی که شاید دورترین منطقه به کشور باشد، این بیت خلیلی در گنبد حافظه ام پیوسته طنین انداز بود که می گوید:
طرفه حالیست کزان آتش سوزان دارم
دور تر می روم و بیشترم می سوزد
در تجربه شخصی نویسنده، هیچ شاعری نتوانسته است جای خلیلی را در تعبیر از إحساس پر قدرت نستالجی در من پر نماید، شاعری که در امتداد سال های طولانی بی وطنی پیوسته حضور معنوی با من داشته است. سه سال پیش، حینی که برای مدتی در نیویورک بودم، هر باری که از کنار دریای هدسون در نیوجرسی می گذشتم و به منتهاتن شهر نیویورک قدم وارد می شدم این بیت خلیلی به سراغم می آمد که در کنار آن دریا و آسمان خراش های نزدیک به آن سروده شده است:
قربان کوچه های گل آلود و تنگ تو
از شهر شاخزن به سما می پرستمت
این بیت با واژه “قربان” آغاز می گردد که بیانگر عالیترین مرتبه فداکاری در راه معشوق است، معشوقی که در سیمای کوچه های گل آلود و تنگ شهر کابل تصویرسازی شده است. متوجه باید بود که شاعر از صفت “گل آلود” سود جسته است، نه “خاک آلود” تا تصویری صادق از شهر فقیرانه خویش در موسم استخوانسوز زمستان به نمایش گذارد. در مقابل این تصویر، تصویر دیگری از شهر دیگری را ارائه می دارد که آسمان آن را تعمیر های بلندی پر نموده است. خلیلی در اینجا بجای کاربرد آسمان خراش که در فارسی معمول بوده است، از اصطلاح عربی آن که “ناطحات السحاب” است و به معنی “عمارت شاخزن به آسمان” بوده، کار گرفته است که نمادی شمرده می شود برای غرور و سرکشی یک شهر. نا چیز دانستن شهری که شاخ هایش آسمان را می کوبد در برابر کوچه های محقر و گل آلود و سرد دیگری عمق فنای شاعر را به زادگاهش بازتاب می دهد، و کاربرد “قربان” هم اوج این فنا و فداکاری عاشقانه را به تصویر می کشد. اما پرستش آن کوچه های تنگ و گل آلود که هنگام عبور، پاچه ها را تا زانو باید بالا کشید، اوج “استعاره” و “اغراق” و “تشخیص” و “نماد گرایی” را در این بیت به جلوه در می آورد.
اگر قرار باشد که در پای تجلیل از یک اثر ادبی پبشنهاداتی نیز ارائه گردد، در اینجا یادآوری چند نکته را ضروری می دانم.
نکته اول اینکه اگر موضوع این رساله تنها شعر خلیلی بوده است، همان طوری که در عنوان آمده است، پس بهتر بود صفحات پایانی آن به نثر خلیلی اختصاص داده نمی شد. با این اشاره پیشنهاد می گردد یا عنوان رساله تعدیل گردد و به نثر خلیلی هم فصولی تخصیص داده شود، همان طوری که به شعر آن پرداخته شده، و یا آنکه صفحات پایانی حذف گردد.
نکته دیگر اینکه، امیدواریم نویسندۀ کتاب در نشر بعدی همان طوری که در بالا یادآور شدیم مقدمه ای بر رساله افزوده و به اهمیت نستالجی در شعر و ادبیات کهن ما بپردازند. در این باب می توانند دو نماد این ادبیات شکوهمند را برگزینند که هر کدام شان در حوزه ای امام بوده اند، یکی مولانا و دیگرش فردوسی.
در باب نستالجی جمعی سخنان ارزشمندی گفته شده است، ولی به نظر می رسد که اگر این بخش را زیر عنوان نستالجی هویتی مطالعه نمایند، بهتر خواهد بود، چون هویت نقش مهمی در برانگیختن نستالجی داشته و ذکر آن ضروری می باشد.
در باب نستالجی مرگ اندیشی -که در بخش هشتم کتاب به آن اشاره شده است- باید گفت که آنچه در بحث مرگ و آن هم در سیاق نستالجی مهم بوده، فقدان یاران و عزیزان می باشد، نه نفس مرگ. اگر نویسنده گرامی توجه اصلی را به حس دلتنگی برای یاران سفر کرده معطوف دارند، شاید مناسبتر باشد.
در آغاز کتاب سخنان سودمندی در باب تعریف، مولفه ها و عوامل شکل دهی نستالجی گفته شده است، ولی پرسشی که باقی می ماند و خیلی هم مهم و اساسی بوده این است که باید شرح دهیم ما چرا به گذشته دلبستگی داریم؟ این گذشته چرا چنان جاذبه دارد که خواب از چشم مان ربوده و روان ما را به یاد یار و دیار آتش می زند؟!
برای دوست گرامی جناب ملکزاد عمری طولانی و کار های ادبی بیشتری آرزو می نمایم، امیدوارم چاپ بعدی این رساله ارزشمند هرچه زودتر در اختیار ادب دوستان قرار گیرد، تا بیشتر بیاموزیم.