مرگ خدا و اندیشه نیچه

مرگ خدا و اندیشه نیچه

نویسنده: رویین زرتشت

طرح مسأله

جمله «خدا مرده است» (که به نوعی به معنای مرگ خداوند نیز شناخته می‌شود)، ازتاثیرگذارترین جملات فریدریش نیچه، فیلسوف برجسته آلمانی، محسوب می‌شود. این عبارت به شدت مورد توجه قرار گرفته و به طور گسترده‌ای نقل قول و تفسیر شده است. نیچه این جمله را در کتاب‌های مختلف خود به کار برده‌است، به‌طور خاص در بخش‌هایی از کتاب “دانش شادان”، به شماره ۱۰۸ (بخش «کشمکش‌های تازه»)، ۱۲۵ (بخش «دیوانه») و همچنین ۳۴۳ (بخش «مفهوم خوشیِ ما»)

شاه بیت معروف خدا مرده است را غالباً نخستین مدخل ورود به آرای نیچه در خصوص خدا اخذ کرده اند لیکن پرسشی که این انگاره بر می انگیزد آن است که آیا رواست در اندیشه فلسفی نیچه در این خصوص بین باور به مرگ خدا(the death of God) در ساحت هستی شناسی، و «مرگ خدا در معنای معرفت شناختی تمایزی قائل شویم؟ آیــا در معنای معرفت شناخت مقصود نیچه از این تمثیل ادعای مرگ حقیقی خدای حقیقی است یا قصد او ترسیم زمانه خود است؛ روزگاری که انسان دیگر با خدا کاری ندارد و در فعالیت های روزمره خویش به فرامین و تبشیر و انذار او وقعی نمی نهد و بدینسان خدایی که از عرصه وسیع اجتماع تا تاریکخانه های کلیسا پس رانده شده و در محدوده تنگ کلیسا محبوس شـده است، عملاً خدایی مرده به حساب می آید؟ به نظر میرسد این پرسشی است که همچنان تا امروز مورد بحث و بررسی قرار دارد.

مرگ خدا و فریدریش ویلهلم نیچه

فریدریش نیچه فیلسوف، شاعر، فیلولوژیست کلاسیک، منتقد و موسقیدان آلمانی است که قدم گذاشتن وی به جمع فلاسفه، نگاه نوینی را به فلسفه غرب ارائه نمود و نظرات و کتاب‌هایش برای همیشه تاریخ اندیشه‌های مدرن را دچار تحول ساخت، نیچه در روز ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در شهری کوچک به نام «روکن» در «لایکپزیک پروس» از پدر و مادری به نام «کارل لودویگ نیچه» و «فرانسیسکا نیچه» متولد شد. در حقیقت او اعتقاد داشت که تعالیم عیسی (ع) به دلایلی نظیر تحقیقات تاریخی اعتبار خود را از دست داده‌اند و فاقد ارزش هستند. در ابتدای روند بی‌اعتقاد شدن نیچه به خدا و مسیحیت. جالب است بدانید که او انتخاب کرده بود که بی‌سرزمین باشد؛ به همین دلیل در سال ۶۹ شهروندی آلمان را ترک نمود و برای همیشه بین کشورهای سوئیس، آلمان و ایتالیا سرگردان بود؛ نیچه بهترین و اثرگذارترین نوشته‌های خود را، در همین احوالات، در یک پانسیون(خوابگاه )کوچک، به رشته‌ی تحریر درآورد.

نیچه از نویسندگان و اندیشمندانی است که تاریخ، تعداد انگشت‌شماری از آنان را به خود دیده است؛ شاید کمتر کسی این موضوع را بداند که «خوب نوشتن» یا به عبارت دیگر «نویسنده‌ی خوبی بودن» در فلسفه امری عادی نیست و بسیاری از فلاسفه‌ای که نظرات تکان‌دهنده و مهمی در فلسفه دارند، هرگز نویسندگان خوبی نبوده‌اند (با اینکه در قدیم فلسفه شاخه‌ای از ادبیات قلمداد می‌شد!) اما نیچه جزء معدود فیلسوفانی است که قلم گیرایی نیز دارد. سبک نگارش نیچه گستاخانه، دارای شوخی و بزرگ است. او در نوشته‌هایش به اکثر بخش‌های زندگی بشر توجه می‌کند و برای هر بخش نظراتی چالش‌برانگیز ارائه می‌دهد. او کتاب‌های خود به هر چیزی در جهان از زاویه‌ی متفاوت و مختص به خودش نگاه می‌کند و به آفرینشِ ارزش‌های نو می‌پردازد. نیچه اغلب گنگ و مبهم صحبت می‌کند و می‌توان گفت که در هر لحظه برای بیان آنچه که در سر دارد مردد است و نهایتاً این حس به خواننده القا می‌گردد که نیچه فیلسوفی است که به شدت از وضوح می‌ترسد.

نکته‌ای که پیش از خواندن کتاب‌های فریدریش نیچه به شما توصیه می‌شود این است که نوشته‌های وی برای شروع مطالعات فلسفی مناسب نیستند و اگر هیچ زمینه‌ی فلسفی و مطالعه‌ی خاصی [از قبل] نداشته باشید، قسمت وسیعی از محتوای آثار نیچه را از دست خواهید داد.

نازل ترین سطح بحث درباره مفهوم خدا و در عین حال رایج ترین آنها، بحثها و مناقشات درباره وجود یا عدم وجود خداست که در طول تاریخ فلسفه مرکز توجه بسیاری است و هنوز بحث درباره آن پایان نیافته و احتمالاً هیچ گاه نیز پایان نیابد.

بر خلاف تصور رایج در طول تاریخ فلسفه، حتی در قرون ابتدایی فلسفه مدرن، ترویج الحاد یا نفى صریح وجود خدا از سوی فیلسوفان به ندرت اتفاق افتاده است. دکارت، به عنوان نخستین فیلسوف مدرن فیزیکش را بر الهیات استوار کرد و برای اثبات وجود جهان خارج به وجود یک خدای کامل متوسل شد. او در «تأمل پنجم»، پس از ارائه دومین برهانش برای اثبات وجود خدا مینویسد: بدین ترتیب با وضوح تمام درمی یابم که قطعیت و صحت هر معرفتی تنها به شناخت خدای حقیقی بستگی دارد، به طوری که تا او را نشناخته باشم، نمیتوانم نسبت به هیچ چیز دیگری شناخت کامل پیدا کنم» (دکارت ۱۳۹۶ ، ۹۱). اسپینوزا حتی از این هم پیشتر رفت و وجود را با خدا یکی گرفت و نه تنها وجود خدا را اثبات کرد بلکه وحدت گرایی مطلقش را به جایی رساند که ادعا کرد «ممکن نیست جز خدا جوهری موجود باشد و یا به تصور آید» (اسپینوزا ۱۳۷۶، ۲۸). لایبنیتس در مونادولوژی خدا را جهت کافی کل جهان پنداشت، و بارکلی تجربه گرا او را ذهن همه جا حاضری معرفی کرد که نه تنها ضامن شناخت، بلکه ضامن وجود اشیاء است نسبت به همه اشیاء خدا از ازل تا به ابد عالم است، و یا به عبارت دیگر همۀ آنها در علم خدا وجود ازلی و ابدی دارند (بارکلی ۱۳۷۵، ۲۴۱). کانت نیز، هرچند در بخش ایدئال عقل محض از کتاب نقد عقل محض به نقد تمام براهین اثبات وجود خدا پرداخت اما حتی در همان کتاب نیز از ایده خدا به منزله امری نظام بخش دفاع کرد و آن را شرط «وحدت اعلی و ضروری واقعیت تجربی دانست»

فریدریش نیچه در جمله معروف خود “خدا مرده است” که در کتاب دانش شاد و بعداً در چنین گفت زرتشت ظاهر می‌شود، به‌طور نمادین صحبت می‌کرد و منظورش مرگ یک خدا به‌طور واقعی نبود. او معتقد بود که باورهای سنتی به خدا، به ویژه در جامعه مسیحی غرب، در دنیای مدرن قدرت و اهمیت خود را از دست داده‌اند. این “مرگ خدا” با رشد عقل‌گرایی علمی، سکولاریسم و تغییر به سوی فردگرایی مرتبط است.

در این جمله مفهومی عمیق‌تر از سطح واژگانی وجود دارد. این اظهار نظر نیچه نمایانگر تغییرات بزرگی در طرز تفکر دینی و فلسفی اوست. این مفهوم در ابتدا به معنای از بین رفتن یا تضعیف نقش خداوند در فهم انسان‌ها و جامعه می‌باشد. این مفهوم نشان‌دهندهٔ نگرش نیچه به اهمیت دین در جامعه و زندگی انسانی است. او اعتقاد داشت که در دنیای مدرن، مفهوم خداوند و معنویت دچار ضعف شده و جایگزین شده‌اند.

واژه‌ی «مرگ» در اینجا بیشتر به معنای از بین رفتن و از کار افتادن است، نه به معنای مرگ فیزیکی. این مفهوم نیز به تحول در نحوه فکر نیچه از دین و اعتقادات سنتی اشاره دارد. او تلاش می‌کرد تا به نقد و تجدیدنظر در مفاهیم دینی بپردازد و از طریق آن، به توسعه فلسفه‌ای جدید و بیشتر تطابق‌یافته با زمان خود بپردازد.

همچنین، عبارت «خدا مرده است» در آثار زرتشت نیز یافت می‌شود، اما تأثیر بیشتری در تبلور این عبارت در فرهنگ و اندیشه جوامع داشته‌است. مسئله تفسیر فلسفه نیچه و فهم آن همچنان چون معمایی ناگشوده است؛ تفسیر متافیزیکی “هایدگر” از نیچه از مفهوم بازی در اندیشه او غفلت کرده است و “یاسپرس” نیز هرگونه تفسیر نهایی نیچه را غیرممکن میداند. اما این “دریدا” است که تحت «بازی نشانه‌ها» به تفسیر نیچه می­پردازد.

از دیدگاه نیچه، کاهش ایمان به خدا یک خلأ اخلاقی و وجودی ایجاد می‌کند، زیرا برای قرن‌ها، باورهای مذهبی پایه‌ای برای معنا، اخلاق و نظم در زندگی فراهم کرده بودند. “مرگ خدا” بحران ارزشی به وجود می‌آورد – بدون یک ساختار اخلاقی الهی، انسان‌ها باید با چالش خلق ارزش‌های جدید روبرو شوند، و اینجاست که مفهوم “ابرمرد” شکل می‌گیرد، کسی که برای خود معنا می‌آفریند به جای آن‌که به منابع خارجی مانند دین تکیه کند.

نیچه اعتقاد داشت که در زمان خود، ارزش‌ها و اعتقادات دینی به مرور زمان از قدرت خود از دست می‌دهند و انسان‌ها نیازمند یک ارزش‌گذاری جدید و خودآگاهانه هستند. او این مفهوم را به عنوان فرصتی برای خلق ارزش‌های جدید و زندگی بهتر برای انسان‌ها مطرح کرد.

براستی که اگر انسان خدا را کنار بگذارد و در ظلمت های یاس و نومیدی چه چیزی را می تواند پناهگاه خود قرار دهد؟ چه کسی را یارای آن است تا نقطه ی اتکا او به هنگام گرفتاری ها و بدبختی ها باشد تا آرامش درون او به اضطراب و دلواپسی مبدل نسازد؟ آخر مگر در جهانی که از خدا تهی است و آدمی به غربت هستی گرفتار آمده، جهانی که مبدا خود را از دست داده و انتهای قابل پذیرشی هم ندارد، جهانی که نه عمق دارد و نه معنا و مفهومی می توان زندگی کرد؟ آیا در یک چنین جهانی دیگر ملاک و معیاری برای صعود می تواند یافت یا نه هر آنچه هست سقوط است و نزول.

بعد از عصر روشنگری، دیدگاه‌ها نسبت به جهان تغییر کردند و مفهومی که تحت کنترل قوانین فیزیکی قرار دارد و از خشونت الهی غلبه کرده، به اندیشه مسلط شد. در واقع، توجه از خدا به سوی قوانین طبیعت و علم جلب شد. این پیشرفت در علم و فلسفه نشان می‌دهد که حکومت‌ها برای کسب مشروعیت دیگر نیازی به اعتماد به مشیت الهی ندارند؛ بلکه از طریق توافق یا تفکر عقلانی مردم تحت حاکمیت قرار می‌گیرند. به عبارت دیگر، نیازی به مراجعه به خدا نیست تا ارتباط بین حاکمیت و اخلاقیات وجود داشته باشد.

نیچه معتقد بود که برای اکثر انسان‌ها به‌رسیدن به این هدف دوری، غیرممکن است. ابرانسان، به عنوان یک نماینده‌ی مثالی از انسان، تنها با اراده قوی‌اش می‌تواند معنا و ارزش زندگی را ایجاد کند، تا زمانی که درک کند که او مسئول انتخاب‌های خودش است و تصمیمات خود از زندگی را می‌پذیرد. نیچه این ایده را از طریق نقل‌قولی از کتاب زرتشت بیان می‌کند: “به برادرانم بگویم، بازی خلقت برای ترفند “آری” نیازمندی دارد: روح اکنون اراده خودش را انجام می‌دهد.” این نوع انسان جسور نمی‌تواند در پاسخ به سوالاتی مانند “چرا این کار را انجام می‌دهد و ارزشمند می‌داند؟” به جز با اشاره به تردیدها یا باورهای عمومی، توجیهی داده و مفهومی که در پیش دارد را تبیین کند.

این تحولات باعث شد که اروپا به تدریج از اعتقاد به خدا به عنوان منشاء اصول اخلاقی، ارزش‌ها و نظم کیهانی خود دست کشد. فلسفه و علم توانستند نقش اساسی در تدوین اصول اخلاقی و نظم اجتماعی بازی کنند، بدون اینکه به خدا وابسته باشند. این تحول تاریخی به نوعی نیچه را به این فهم رساند که خدا نه تنها مرده است، بلکه انسان‌ها با انقلاب علمی خود و تمایل به درک بهتر جهان، مفهوم وجود او را نیز به چالش کشیده و آن را تضعیف کرده‌اند.

شخصیت اصلی کتاب “چنین گفت زرتشت” نیز پس از رویارویی با یک قلندر که به طور روزانه موسیقی می‌آفریند و زندگی را به تمجید از خدای خود می‌پردازد، این تجربه خود را درون خود بیان می‌کند: پس از دیدار با قلندری که در همان جنگل هر روز نغمه‌ای می‌سراید و با خواندن این نغمه‌ها، تمجید و ستایش خدای خود را اجرا می‌کند، زرتشت پرسش می‌کند: “این قدیس در این جنگل چه کار می‌کند؟” پس از این پرسش، قدیس به او پاسخ می‌دهد: “من نغمه‌ها را آفریده و آنها را می‌خوانم؛ و هنگامی که این نغمه‌ها را اجرا می‌کنم، هم‌زمان خنده می‌آورم و گریه می‌کنم و به نرمی زمزمه می‌کنم: این‌گونه خداوند خودم را که خدای من است، تمجید می‌کنم. من با ایجاد نغمه‌ها، خنداندن، گریاندن و زمزمه کردن، به خداوندم افتخار می‌کنم.

اما تو برای ما چه خبرهایی داری؟” زرتشت پس از شنیدن این حرف‌ها، از قدیس خداحافظی می‌کند و به او می‌گوید “چه می‌توانم برای تو انجام دهم؟ اجازه بده تا به سرعت برم، تا از تو هیچ چیزی نگیرم!” و این‌گونه، آن دو از یکدیگر جدا می‌شوند؛ قدیس پیر و مرد، همچنان با لبخندی روی لب در حال خندیدن هستند. اما وقتی زرتشت به تنهایی می‌ماند، به خود می‌گوید: “آیا ممکن است؟ آیا این قدیس در این جنگل نشنیده که خدا مرده‌است؟”

به علاوه، زرتشت در مرحله‌ بعدی به طوری که نه تنها به مفهوم مرگ خدا اشاره می‌کند، بلکه اظهار می‌کند که “همه خدایان مرده‌اند”. این تنها یک سیستم ارزشی نیست که از بین رفته است، بلکه تمام خدایان نیز به همین نحو مفقود شده‌اند تا جایگزین “ابرمرد”، انسان جدید، شوند.

همه خدایان فانی شده‌اند؛ ما در حال حاضر برای زندگی به عنوان ابرمرد تشویق می‌شویم.

ممکن است سوالی را ایجاد کند: اگر خدا مدت‌هاست که مرده و ما مجبور به تحمل درد و رنج به دلیل این آگاهی هستیم، آن‌گاه خداناباوران کجا هستند؟ نیچه خود به این سؤال پاسخ می‌دهد: “خدا مرده است؛ اما با توجه به طبیعت انسان و تاریخچه‌ی او، ممکن است هنوز تأثیرات دیرینه‌ای از وجود خدا وجود داشته باشد که در زندگی ما نمایان می‌شود.” او تصویری به ذهن می‌آورد که خدا به طوری وجود داشته باشد که به گونه‌ای سایه‌اش هنوز در غارهایی که هزاران سال پیش ساخته شده‌اند، نمایان می‌شود. این نقش‌های مخفیانه‌ی خدا در تاریخ انسانی ممکن است از ماهیت واقعی‌تر خدا به دور کرده و بیشتر تأثیرگذاری‌اش را در سایه‌های ناشناخته نگاه داشته باشیم. در بخشی از کتاب حکمت شادان می‌خوانیم:

پس از آنکه بودا مرد، سایه‌ی او را قرن‌ها در غاری برای ترساندن مردم نشان دادند؛ سایه‌ای ترسناک و عظیم! خدا مرده است آری! طبیعت انسان‌ها این چنین است که باز هم سایه‌ی او را در غارها تا هزاران سال برای ترساندن نشان خواهند داد و ما باید بر این سایه نیز غلبه کنیم.

برحذر باشیم از این اندیشه که جهان یک موجود زنده است؛ این جهان به کدام جهت باید توسعه پیدا بکند؟ از چه چیزی تغذیه می‌کند؟ چگونه بزرگ می‌شود و تکثیر می‌شود؟ ما تقریبا می‌دانیم که ماده ارگانیک چیست و آن چرا که بر روی قشر زمین به صورت فرع، نادر، تازه و اتفاقی مشاهده می‌کنیم به مثابه اصلی جهان شمول و ابدی تفسیر می‌کنیم. درست مانند کسانی که جهان را یک ارگانیسم می‌نامند. این است که مرا این چنین بیزار می‌کند. همچنین از این اندیشه حذر کنیم که جهان یک ماشین است؛ مسلما این جهان به خاطر یک هدف ساخته نشده است و ما با اطلاق لفظ مکانیک به جهان برای آن بیش از حد احترام قائل می‌شویم.

نیچه احساس می کرد که این شغل نه تنها مهم، بلکه دارای اهمیت تاریخی است. این به دلیل اعلام معروف او است که “خدا مرده است” – یا به عبارت دیگر، ایده خدا دیگر جدی گرفته نمی شد. نیچه این را نه تنها از نظر فکری، بلکه از نظر زیبایی‌شناختی نیز منظور می‌کرد: «آنچه در برابر مسیحیت تعیین‌کننده نیست سلیقه ماست، نه دیگر دلایل ما.» به عبارت دیگر، جهان بینی قدیم نه تنها از نظر فکری ورشکسته بود، بلکه دیگر حتی خوشایند هم نبود.

همانطور که معروف است، نیچه در نهایت خود را ضد مسیح خواند، اما مخالفت او با مسیحیت هیچ شباهتی با مخالفت ریچارد داوکین یا برتراند راسل نداشت، که هر دو با مسیحیت مخالفت کردند زیرا این مسیحیت زیر نظر منطقی نمی ماند. در عوض، نیچه مسیحیت را ناپسند می دانست، زیرا او آن را منکر زندگی می دانست. مسیحیت دینی است که انسان را ذاتا گناهکار می داند و تمام لذت های جسمانی را ننگین می داند. دینی که این زندگی زمینی را زشت و نکبت بار می خواند و امیدش را به آخرت می گذارد. دینی که فضیلت‌های ضعف را تجلیل می‌کند: شفقت برای بیماران، مهربانی با همنوعان خود، فروتنی در برابر خدای توانا.

برای نیچه، ایده آل این بود که زندگی خود را چنان دوست داشته باشی که بخواهی بارها و بارها آن را دوباره زنده کنی و بی پایان همان اعمال را تکرار کنی. این همان عود ابدی معروف است.

« در پیشگاه خدا! اما اکنون این خدا مرده است! ای انسان های والاتر، این خدا بزرگترین خطر بهر شما بود.

تنها از آن زمان که او در گور جای گرفته است شما دیگر بار رستاخیز کرده اید. تنها اکنون است که نیمروز بزرگ فرا می رسد، تنها اکنون است که انسان والاتر، خداوند زمین می شود!…

هان! برپا، انسان های والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده ی بشر درد زایمان می کشد. خداوند مرده است: اکنون ما می خواهیم که ابر انسان بزاید»!

خدا مرده است! خدا مرده است! ما او را کشته ایم! و ما قاتلترین قاتلان چگونه می خواهیم خود را تسکین دهیم! قدسیترین و نیرومندترین چیزی که زمین داشت به تیغ ما جان داد، و چه کسی می خواهد ما را از این خون بشوید؟ با چه آبی می خواهیم خود را تطهیر کنیم»؟ .

نیچه معتقد است که آدمی باید به عظمت این فاجعه آگاه شود و این امر را جدی تلقی کند و خلایی را که بر اثر آن ایجاد شده پر کند. کوشش نیچه بر این است که به افراد انسانی که از مرگ خدا بی خبرند هشدار دهد تا بدانند که خود مرتکب چنین جنایتی شده اند. نکته در خور توجه در اندیشه ی نیچه این است که وی مرگ خدا را امری قهری می داند و معتقد است که جای خالی آن را باید با چیز دیگری پر کرد. به این معنا که دیگر لزومی ندارد که خدا مبنای ارزش ها و محور امور تلقی شود، چرا که زمان و حیات او بر اثر ” نیست انگاری غربی ” به سر آمده و باید به جای او ابر انسانی بیابد تا ارزش های نویی را که نه متکی بر خدا که متکی بر انسان است بیافریند. به بیان دیگر اگر چه نیچه مرگ خدا را در حد ذات خویش امری بس مهم و فاجعه آمیز تلقی می کند ولی درصدد احیای آن برنمی آید، زیرا معتقد است که پیشامد چنین فاجعه ای قهری بوده، کاری نمی توان کرد و نباید هم برای احیای آن گامی برداشت، بلکه باید نگران آینده بود؛ آینده ای که ابر انسانی ظهور کند و ارزش های جدیدی را خلق کند.

منابع

۱. حکمت شادان نیچه ترجمه جمال آل احمد، سعید کامران، حامد فولادوند ۱۳۷۷

۲. فراسوی نیک و بد ترجمه داریوش آشوری ۱۳۶۲

۳. چنین گفت زرتشت ترجمه داریوش آشوری ۱۳۸۷

۴. کتاب نیچه درآمدی به فهم فلسفه اثر کارل یاسپرس مترجم :سیاوش جمادی ۱۳۹۲

۵. https://bigthink.com/thinking/what-nietzsche-really-meant-by-god-is-dead

 

 

 

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=11253

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.