نویسنده: سید حسین اشراق
بخش دوم
ژولیاکریستوا و ایدۀ بینامتنیت
ژولیا کریستوا[۱] از چهره های مطرح نظریۀ گفتگومندی به شمار می رود، او نقش مهمی در این حوزه بویژه مطالعات بینامتنی انجام داده و دیدگاه های عمدۀ باختین را بعد از مرگ اش در اروپای غربی معرفی و تشریح کرده است. ایشان با وضع واژه “بینامتنیت[۲]” افق نوینی را در فضای معناکاوی[۳] در سدۀ بیستم گشوده و کسانی همچون رولان بارت را نیز متوجه این گونه مطالعات نموده است.
کریستوا بدین باور بود که متن یک کل بسته و منسجم نیست، بلکه از حفره ها، رد ها و وقفه ها تشکیل گردیده و هر لحظه با متن ها و سطر های دیگر پیوند می خورد. هر متن پیش از آن که خودش باشد، از چیز های دیگر تشکیل شده است، متن پیش از آن که بتواند بگوید، گفته می شود و از فاصلۀ میان سطر ها جان میگیرد. برداشتی که در موردِ سوژۀ انسانی نیز صدق می کند. به گمان ایشان، سوژه هم مانندِ متن موجودِ بینامتنی به شمار می رود، زیرا ترکیبی از پیوند های گوناگون و مؤلفه هایی چون فرهنگ، زبان، طبیعت، تاریخ، و جنسیت است.
از نظرِ کریستوا “سوژۀ سخنگو به عنوان سوژۀ در جریان[۴]“( پین، ۱۳۸۰: ۳۲۹ )، همواره تحتِ تأثیرِ بی ثباتی های میل و پویایی ساختارِ نشانه ها قرار دارد، رویکردی که منِ خودمدارِ دکارتی را بر نمی تابد و نشان می دهد که سوژۀ سخنگو متأثر از ساحتِ ناخودآگاه و در معرض مخاطراتی است که همواره مرز های خودِ یکپارچۀ وی را ( طی بازگشت امرِ آلوده – آلوده انگاری[۵] ) تهدید می کنند. این سوژۀ انسانی که کریستوا تصویر ِآن را از سنتِ هگلی و نیچه ای وام می گیرد، در درون ساختارهای گشودۀ که در وضعیت های مرزی قرار دارند هستی می یابد. در واقع، کریستوا با نقدِ یکپارچگی و انسجام سوبژکتیویته و خودبسندگی خردِ خودآگاه از سویی و پویا سازی زبان و ساختار ها به عنوان ابزاری برای تخریبِ “امرِ از پیش گفته” از سوی دیگر، برداشتی ارائه می دهد که بیش از عناصرِ درون متنی، بر پیوند های “نام ناپذیر” و عوامل “خارجی” و تجربیات برون متنی تأکید می گذارد، مفاهیمی که نقش گفتگومندی را نمایان و مقولۀ “بینامتنیت” را در قامتِ نظریۀ ادبی- فلسفی برجسته می کند.
کریستوا برای نخستین بار، در مقالۀ تحتِ عنوان “کلمه، دیالوگ و ناول[۶]” ایدۀ “بینامتنیت” را مطرح نمود، نظریۀ که در ارتباط با گفتگومندی میخائیل باختین شکل گرفت و توسعه پیدا کرد، به همین جهت گفته است: “… می خواستم ایده باختین در بابِ چند آوایی بودنِ سخن را با مفهوم چند متن در یک متن جایگزین کنم”( کریستوا، ۱۳۸۹، ۱۶۱ ).
به نظر ایشان:”هیچ متنی به صورت صرف و منحصر وجود ندارد، همۀ متن ها و حتا هنگامی که به گونۀ صریح به دیگر متون اشاره ندارد متونِ مکالمه یی اند”( پین، همان: ۲۹۱ )، وضعیتی که حکایت از گفتگومندی متون و نیز زایش امرِ نشانه ای در یک فضای کورایی[۷] مشترک میان آنها را دارد، تجربۀ که حاکی است، همۀ متن ها بدونِ پیش متن نیستند و همواره بر پایه متن های گذشته بنا می شوند. همچنین “هیچ متنی، جریان یا اندیشۀ اتفاقی و بدونِ گذشته خلق نمی شود، بلکه همیشه از پیش چیزی یا چیزهایی وجود داشته است”( نامور مطلق، ۱۳۹۰ :۵۱ )، جمله هایی که نشان می دهند همۀ متن ها بینامتن هستند، بنابرآن نمی توان مدعی شد که هیچ متنی به گونۀ کامل و مستقل تولید یا حتی دریافت می شود. از همین رو مطرح شده است که در تولید و دریافت یک متن همواره پیش متن ها نقش های اساسی ایفا می کنند، به گونۀ که بدونِ روابطِ بینامتنی هیچ متنی آفریده نمیشود و هر متن جدید برساختۀ یک شبکۀ متنی پیش از خود است و لذا برای رمزگشایی باید این شبکه را موردِ تحلیل قرار داد.
به باورِ کریستوا، برای رمزگشایی یک متن نمی توان به نقدِ منابع آن پرداخت، زیرا این کار که نوعی مهندسی معکوس به شمار می رود بسیار دشوار یا حتی غیرِ ممکن است، به جهتِ اینکه شبکۀ متنی، بغرنج و پیچیده است، به همین سبب نمی توان فهمید که چه متن هایی در شکلگیری این متنِ جدید دخیل و کارگشا بوده اند. برهمین مبناست که از بینامتنیت به عنوان اندیشۀ یاد آوری می شود که نه تنها متن را نظامِ بسته، مستقل و خود بسنده نمی داند، بلکه بر پیوندِ دوسویه و تنگاتنگ آن با متونِ دیگر نیز تأکید می کند، در این صورت متن به متن های دیگر حواله می شود و “منِ” خود محور، در برابرِ موجودیتِ کارسازِ “دیگری” قرار می گیرد، در این صورت است که گفته می شود، متن، متنِ “من” نیست، بلکه برساختۀ گفتگوی نامحدود و دوامدارِ متن های مؤثر با یکدیگر است.
به نظرِ کریستوا، بینامتنیت بر سه عنصر اساسی:”متن پنهان”، “متن حاضر” و “عملیات بینامتنی” استوار است. انتقال لفظ یا معنا از متنِ پنهان به متنِ حاضر، روابطِ بینامتنی نام دارد و مهم ترین رکن نظریۀ بینامتنی در تفسیرِ متون به شمار میرود. بازآفرینی متنِ پنهان یا حضورِ آن در متنِ حاضر، به سه صورت انجام می پذیرد که از آن، به عنوان قواعدِ سه گانۀ بینامتنی یاد می شود:”قاعدۀ نفی جزئی ، قاعدۀ نفی متوازی و قاعدۀ نفی کلی “( همان: ۱۶۰). به باورِ کریستوا، در فضای یک متن، گفته های فراوانی برگرفته از متون با یکدیگر تلاقی می کنند، بنابراین متن با بینامتنیت شکل می گیرد، به گونۀ که چشم انداز های جدید را در خوانش و فهم متون پیش روی خواننده قرار می دهد و سیرِ ذهن خواننده به جهانِ متن برای کشفِ دنیای تازه را فراهم می کند.
با توجه به آموزه های بینامتنیت، می توان جهان های اجتماعی فرهنگی را به مثابه متن ها و گفتگوی آنها را به عنوان “تعامل میان متنی” در نظر گرفت، از همین رو مطرح می شود که :
متن نویسنده ندارد، مؤلف پیش از آن که آفریننده متن باشد، قرائت کننده آن است. متن فقط از رهگذرِ فرایند های قرائت، در دسترس قرار می گیرد و در دایره فهم موقعیت پیدا کند .متن، برآیندِ ترکیبِ متن های دیگر است. متن، “دیگر” یا حاشیه خود را در درون خود دارد. متن، در همنیشینی، جانشینی، همزمانی و در زمانی با متون دیگر معنا می یابد. متن نمی تواند به مثابه کلیت و تمامیتِ خود بسنده وجود داشته باشد. متن نمی تواند به مثابه نظام بسته، کنش و کارکردی داشته باشد ( اشراق، ۱۳۹۶: ۸۶ – ۸۷ ).
بنابرآن، انسان ها، دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته، رویداد ها، حوادث یا پدیده ها را در چارچوبِ ارجاعی/ تفسیری قرار می دهند و قرائت می کنند. در این صورت، چه در مواجهه با متن یا رویداد، چه در مقام خلق و آفرینش اثر و چه در موقعیتِ قرائت و تفسیر، چارچوب های پس زمینه ای دست اندرکار می باشند، به گونۀ که دایرۀ احتمالات را گسترش می دهد و افق متن را گشوده نگه می دارد، تا کنشِ قرائت زمینۀ ورودِ ما را به شبکۀ از روابط میان متون فراهم نماید و در موقعیتِ تأویل قرار دهد، تأویلی که روابطِ یاد شده را ردیابی کند و خواندن به مثابۀ حرکت در میان متون را از پویایی مضاعف برخوردار نماید، تا در قالبِ تجربۀ بینامتنیت، یا به بیان کامل تر، “جایگشت “، “گذر از یک نظام نشانه ای به نظام نشانه ای دیگر”( پین، همان: ۲۸۸ ) را فراهم نماید، زیرا:
در هر متن، متون دیگر در سطح متغیر و قابل شناسایی حضور دارد، متن هایی که می توانند به فرهنگ های پیشین متعلق باشند … اهمیت بینامتنیت در این است که نظام نشانه ای متون پیشین را نفی کرده، یک نظام نشانه ای جدید تأسیس می کند( Kristeva, 1984 : 60 ) .
کریستوا رویکردِ بینامتنیت را به گونۀ در نظر می گیرد که به جای ایده چند آوایی باختین، جایگزینی مفهوم چند متن در یک متن، تجربه شود، بر مبنای نگرش مکالمه گرایانه، زبان به عنوان تقاطع آوا ها، ویژگی ها و یا افق های اجتماعی و سیاسی در نظر گرفته می شوند، نکتۀ که در کانونِ نگاه کریستوا به متن و به گونۀ مشخص در نظر گرفتنِ متن به مثابۀ یک بینامتن قرار دارد. در نگاه مکالمه گرایانۀ کریستوا به زبان و متن، دست کم وجودِ دو طرف ضروری است و از آمیزش این دو طرف در یک رابطه گفتگویی که بنیادِ زبان و متن را شکل خواهد داد، متن تحقق می پیدا می کند، از همین جهت کریستوا تأکید می کند که :”معنا زمانی وجود دارد که بیانِ [۸] یک سوژه در برابرِ سوژۀ دیگر وجود داشته باشد”( کریستوا، همان: ۱۰۷ ).
در حقیقت، در تمامی گفتمان ها تنش میان تمایل به تمرکز گرایی و تمرکز زدایی وجود دارد، کشمکشی که ظاهر و باطن آنها را از آوا های متنوع و معانی گوناگون برخوردار می نماید. با این وصف، “یک متن فرآیندی از رنگ پذیری هایی خواهد بود که هر کدام از این رنگ ها، به گونۀ همزمان و همبود در دل خودِ متنیت وجود دارند”( Becker, 2005: 155 ).
کریستوا با توجه به اهمیت “بینامتنیت” در رابطه با “دیگری”، بر مفهومِ دیگریِ درون تمرکز بیشتر دارد. مسئله این است که فرد بتواند با دیگران و با فردِ بیگانه به سر برد، بدونِ آنکه او را غیرِ خودی و مستوجبِ فروتری بشناسد. به باورکریستوا توانایی فرد برای زیستن با دیگران، منوط به آن است که بتواند غریبگیِ درونِ خود را بشناسد.
او از سوژۀ سخن میگوید که تَن و فرهنگ را در خود جای داده و ترکیبی از کلمات، مفاهیم، تاریخ و مناسبات است، سوژۀ که زبان و کلمات را به کار میگیرد و نیز به وسیلۀ او به کار گرفته می شود و هویت پیدا می کند: یعنی بینامتنی بودن. بینامتنیِ که با عشق ورزیدن، اوج می گیرد، و “سوژه را به وسیلۀ دیگری، از خودش بیرون کشیده و نظم نمادین اجتماعی را انکار میکند “( Anderson, 1998: 110)، جا به جایی که در حین ویرانی، بازسازی و نیز بازتولید معنا را به ارمغان می آورد.
خوانش بینامتنی مایکل ریفاتر
مایکل ریفاتر[۹] از نظریه پردازان صاحب نام آمریکایی فرانسوی تبار در زمینۀ نظریه های نشانه شناسی و خوانش بینامتنی به شمار می رود. ایشان بدین باور بود که در هر متنی دو لایه وجود دارد: یکی لایۀ سطحی و دیگری لایۀ عمیق که در ژرف ساختِ [۱۰]متن جا گرفته است. وضعیتی که به خواننده مجال می دهد تا از رهگذرِ جستجو در لایۀ دوم، به دلالت های زبانی راه یابد و به ماهیتِ متن دست پیدا کند.
به گمان ریفاتر، شیوه های نشانه شناختی، دستِ خواننده را در تفسیر و تحلیلِ بنیانِ استعاری متن باز می گذارد و لایه های پنهان معنایی و ژرف ساختی آن را برایش آشکار می نماید. در واقع، مسئلۀ اساسی در رویکردِ ریفاتر چگونگی گذرِ خواننده از معنا[۱۱] به دلالتِ[۱۲] متن یا به تعبیری بینامتن است، بینامتنی که درک خواننده از روابط میان یک اثر و آثارِ دیگر را که پیش از آن نوشته یا پس از آن پدیدار شده اند، در بر می گیرد. به نظر ایشان:
بینامتنیت به فرایندِ کلی ارجاع به بینامتن ها در خوانشِ مخاطب اطلاق می گردد و بینامتن مجموعه متن هایی است که هنگام خوانشِ یک نوشتار در ذهن تداعی می شود و در چگونگی دلالت پردازی تأثیر می گذارند. براین اساس بینامتن ها نزد افرادِ گوناگون در زمان های مختلف متفاوت است ( نامور مطلق، ۱۳۹۰: ۲۲۶ ).
ریفاتر معنا را حاصلِ انتظارِ خواننده از واقعیت می داند، اما بررسی دلالت را جستجوی خوانش می انگارد، همچنان نشانه شناسی بینامتنی را نیز روش خوانشِ متن و تفسیر و درک معنایِ تلویحی متن از سوی خواننده تلقی می کند. به گمان ایشان، بدیهی ترین جلوه بینامتنیت آن است که یک متن به واسطه یک قطعه، یک جمله و حتی یک کلمه، متن دیگری را در ذهن خواننده متبادر می نماید، پدیدۀ که خوانشِ متن را هدایت و تفسیرِ آن را نیز در مسیرِ توازن قرار می دهد، به همین جهت خوانش خطی را بر نمی تابد و دستیابی خواننده به محتویات و نشانه های آن را آسان می کند، نظریه که از تعامل متن ها حکایت می کند و از مهم ترین مباحثِ موردِ نظرِ ریفاتر به شمار می رود. به نظرِ ایشان هر متن فاقدِ معنای مستقل است، متون مانندِ “من” و “دیگری” از یکدیگر تأثیر می پذیرند و در ارتباط با هم، شکل می گیرند.
او برای نیل به دلالت ها، دو گونه خوانش را پیشنهاد می کند: خوانشِ” بازیابانه[۱۳]” و خوانشِ “پس نگر[۱۴]“. خواننده در خوانش نخست، برداشتِ اجمالی از مفهوم متن را به دست می آورد ولی در خوانش دوم، پس از مشخص کردنِ عناصرِ غیرِ دستوری[۱۵] در متن، ارتباطِ نهانی و درونی عناصرِ متن در قالبِ انباشت[۱۶] ( تکیه بر مترادف ها ) و منظومه های توصیفی[۱۷] ( تکیه بر مجاز ) تبیین می گردد، در پی آن خواننده به دریافت تداعی های واژگانی و مفهومی یا موضوعاتِ کلیدی رو می آورد و سرانجام به لایه های پنهان متن دست پیدا می کند.
از نظر ایشان مسئلۀ تحقیق نیز کشف رابطه های پنهان و دلالت های شاخص متن است، چیزی که خواننده در مواجهه با متن به دنبال آن است و در تناسب با انتظارِ خویش پیام هایی را دریافت می نماید، به همین جهت ایشان معتقد است که خواننده در مواجهه با متن منفعل نیست و مجموعۀ از تداعی ها و برداشت های زبانی، ادبی و فرهنگی را با خود به همراه دارد، به همین جهت برای خواننده و اهمیتِ او در درکِ اثر، اهمیتِ فراوان قایل شده است.
ریفاتر در تبیین این پرسش که “تعامل خواننده با متن با کدام امکانات میسر می شود؟”، بحثِ نشانه شناسی را در باره خوانشِ متن مطرح می کند. به زعم ایشان، نشانه های گوناگون در متن به گونۀ سازماندهی می شوند که قابلیت آن را می یابند تا پیام های مشخصی را به خواننده منتقل نمایند، خواننده نیز در برخورد با این نشانه ها، به سازماندهی مجدد آنها و بازسازی مفهومِ مطلوب دست می زند. بدیهی است مفهومی که مؤلف در نظر دارد از طریق مجموعۀ از تمهیدات معنایی سامان می یابند و خواننده توانمند در مواجهه با آن، بی آنکه پیشداوری کند با پیکره بندی دو باره آنها در مسیرِ فهم و تأویلِ متن گام بر می دارد، به گونۀ که به این اصل ساختارگرایانه:”روابطِ درونی متن بیشترین اهمیت را در بررسی آن دارا هستند”( آلگونه، ۱۳۹۶: ۳۷ )، وفادار می ماند. اما تمایلاتِ خواننده محورِ ریفاتر نشان می دهد که وی می کوشد افزون بر حفظِ چارچوبِ نظری ساختارگرایی، به هرمنوتیک نیز روی بیاورد. به همین دلیل است که دیدگاه های ایشان ذیلِ مبحثِ هرمنوتیک ساختارگرا[۱۸] نیز بررسی می شود.
ریفاتر، این اصل یاکوبسن[۱۹]، یعنی “استقلالِ معنا شناختی اثر”، را مردود نمی شمارد، اما این نظرِ خود را نیز بدان می افزاید که هر متن در زمانِ خواندن اش شکل می گیرد و “هر متن تنها خودِ متن نیست، بلکه خواننده آن و مجموعه واکنش های ممکنِ خواننده نسبت به متن از عناصرِ اصلی آن به شمار می آیند”( احمدی، ۱۳۸۸ :۸۷ )، البته خواننده، به گمانِ وی تنها در چارچوبِ امکاناتِ متن مجال تفسیر را دارد، در غیرِ آن نمی تواند فراتر از آن برود. اما به هر ترتیب، اگر بپذیریم که “خواننده برخوردار از این ظرفیت است که فراسوی معنای ظاهری متن راه پیدا کند”( سلدن، ۱۳۸۴: ۸۴ )، این پرسش همچنان مطرح است که خواننده با چه امکاناتی به این سطح دست می یابد؟، ریفاتر باور دارد که، وقتی خواننده به تفسیرِ اثر رو می آورد، از امکانِ بازآفرینی و فهمِ متن نیز برخوردار می باشد.
ریفاتر همانندِ دیگر اندیشمندانِ گفتگومندی بدین باور است که متون با به کارگیری مجموعۀ از رمزگان، رمزگان نشانه ای را شکل می دهند، به همین جهت به جای استفاده از “سلسله مراتب[۲۰]“، مفهوم “شبکه[۲۱]” را برای تبیین مسائل مربوط، مناسب می داند.از همین رو او طرح بینامتنیت را ناشی از چرخش پارادایمی در حوزۀ روش شناسی معرفی می کند، رویکردی که نشان می دهد تحلیل درزمانی اینک به سوی تحلیل درزمانی و همزمانی حرکت کرده است. بر این اساس متون در کنارِ یکدیگر خوانده می شوند حتی اگر همزمان باشند و تقدمی هم در کار نباشد، به همین جهت تأکید کرده است:”کلمات در متن نه با اشاره به چیز ها، بلکه با پیش فرض گرفتن متن های دیگر نشأت می گیرد، متن نه به موضوعاتِ بیرون از خود، بل به یک بینامتن ارجاع دارد” .( Riffaterre, 1980 :228)
تحلیلگران در منظومۀ فکری ریفاتر، ایده های ماتریکس[۲۲] و هیپوگرام[۲۳] را در خوانش بینامتنی او،کلیدی می انگارند. ماتریکس از نظرِ ایشان، بیان کننده مضمون یا معنای نهفته سطحی متن است که به واسطه وجود تماثیل متفاوت در آن متن کشف می شود و هیپوگرام نیز”هستۀ معنایی[۲۴]“و نشانۀ مهم برای فهمِ دلالت متن است، فهمی که خواننده محور و معطوفِ متن های دیگر می باشد. به همین جهت وقتی کریستوا در یکی از سخنرانی هایش در دانشگاه کلمبیا تحتِ عنوان “ما دو تا یا تاریخ بینامتنیت[۲۵]“، دیدگاه های بینامتنی مایکل ریفاتر در بابِ سوبژکتیویته را مورد بررسی قرار داد، از”نسبت دادنِ کارکردِ تولیدات متن به خواننده” و “انگیزش خواننده به متن بیرونی” بواسطۀ ایشان، یادآوری نمود، چیزی که نقش “دیگری” در شکل دادنِ فضای بینامتنی را برجسته می سازد و روندِ گفتگو به مثابۀ برهمکنشِ ارتباطی برای فهمیدن را جاری نگه می دارد.
[۱]. Julia Kristeva (1941)
[۲]. intertextuality
[۳]. semanalysis (تحلیل معنایی)
[۴]. subject in process
[۵]. abjection
[۶]. Word, Dialogue and Novel (1966)
[۷]. کورا ( Chora) به فضا یا وضعیتی گفته می شود که به گمان کریستوا، سوژۀ سخنگو در آن شکل می گیرد. این اصطلاح ( کورا – کوریون ) در متون مربوط به افلاطون و ارسطو نیز به کار رفته اند. از نظر آنها مراد از کورا، فضای پرنشده است، گویی در این فضای دیگری، فضای دیگر است.
[۸]. articulation
[۹]. Michel Riffaterre (1924 –۲۰۰۶)
[۱۰]. deep structure
[۱۱]. meaning
[۱۲]. signifiance
[۱۳]. retroactive reading
[۱۴]. heuristic reading
[۱۵]. ungrmmatically
[۱۶]. accumulation
[۱۷]. descriptive systems
[۱۸]. structuralist hermeneutics
[۱۹]. Roman Jakobson (1896-1982)
[۲۰]. hierarchy
[۲۱]. network
[۲۲]. Matrix
ماتریکس ( ابهام زدایی )، به فضایی گفته می شود که میان دو فضای دیگر قرار داشته باشد. گاهی در نوشته های علمی بستر یا مادۀ زمینۀ ترجمه می شود.
[۲۳]. hypogramme
[۲۴]. semantic core
[۲۵]. Nous Deux’ or a (Hi)Story of Intertextuality