نظری به اسارت دل؛ نگاه اجمالی از بعد عرفانی

نظری به اسارت دل؛ نگاه اجمالی از بعد عرفانی

نویسنده: ح فقیری

وقتی خود دروغین انسان جدا از حقیقت راستین او باتوجه به نگاه واقعیت انسانی برای تبیین خاستگاه اصلی اش از مکاید (مکر، حییله، نیرنگ و فریب) استفاده نماید، محیط نامرئی دل در قید اسارت و حزن قرار می‌گیرد، خاستگاه اصلی انسان در محور مفهوم عرفان نظری همان ادراکات مثبت و درک محتوای خواست‌هاست اگر ساده‌تر به این بحث نگاهی بیاندازیم در می‌یابیم، خوبی‌ها، گذشت‌ها، مهربانی‌ها، شناخت نشانه‌های خلقت و درک میزان مشاهدات از انفس وآفاق همه در حیطه خواست‌ها قرار می‌گیرند انسان نهایتا قدرت تحلیل وتشخیص همه این پداید انتزاعی را دارد؛ اما عمدتا خود را در قید اسارت بصورت ناخواسته محصور می‌نماید، که تفکر و تدبر در امور عالم ماده ومعنا از اساسی‌ترین قوه برای بیداری و پویایی انسان است.

اما درسوی بجای این همه تدبیر وتفکر یک سره در لاشه خویش خود را مقید می‌سازد، گویی هیزم تازه‌ای به آتش درون گذاشته و هر لحظه آن را شعله‌ور تر می‌سازد و درنهایت می‌بیند که بخود زندانی بنا کرده و اندرون آن بخودی خود خود را محصور نموده است و این سیر را به جوهر تقدیر ربط می‌دهد و همواره شکایت از ماورالطبیعه دارد، درحالیکه در اساسی‌ترین مبحث در حوزه خاستگاه اصیل انسانی همان ماهیت وحقیقت راستین انسان است که او را به اصل و جوهرش می‌کشاند، به این اساس می‌توان اذهان داشت که تدبیر شالوده تقدیر را تعریف می‌کند در واقع تدبیر است که به تقدیر و مافی‌های آن معنا می‌بخشد با تدبیر می‌توان به اصل تفکر پی برد، شگرد اصلی مساله راستین‌ترین خود خویش را مولانا چه زیبا نشانه رفت و چه پویا اشاره کرده است:
بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
نی همان ندای وجدان است که راس هرم جان را متعارف است اما دراین لاشه او چگونه شکایت از جانان نداشته باشد؟ جدایی او از توده‌های راستین درون است که نقطه وصل به جانان می‌باشد، اما بجای آن غبار توهم و خیال متردد که مولد آن همه ظاهرگرایی‌های نا رواست نمود یافته و باید از چنین پدیده‌ای شکایت کند.

باری حقیقت راستین انسان ریشه در هسته توحید دارد و هسته توحید نیازمند تدبیر هوشمندانه و تفکر منطقی است باید در حوزه عرفان به این پیچیده‌گی پی برد که هنوزهم ما در خویش مهاجر ایم، مهاجر راه مانده و موقعیت گم کرده از خودهای راستین و در کل مهمترین مهاجرت، مهاجرت از سر زمین خودهای دروغین به خودهای راستین است، که با ندای وجدانی می‌توان به آن پی برد و هجرت کرد و ازآنچه غیر خود است به سرعت کوچید. این بحث عمق می‌خواهد باید میزان درایت و صلابت معنوی داشت تا کدرانیت دل افول و بجای آن نور و روشنایی نمود پیدا کند و محرکی شود بر درک ما از راه و روشی که مسیر اصلی را نشان می‌دهد، اساسا خاستگاه اصلی انسان باشعر حافظ هم چنین مصداق دارد:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشادمی که ازآن چهره پرده برفگنم

هرچند حافظ در این بیت از جسم به عنوان حجاب جان و روح یاد کرده اما تفسیر روی دیگر این بیت همان غبارهای مکاید انسان است که خود را با انانیت، خود پرستی، خود بزرگ بینی، فخر فروشی، سرکوب دیگران بواسطه امکانات داشته و همه ارزش‌ها را در محدوده امکانات مالی دیدن می‌باشد و این خود همان مهاجرت خودی است، حال آنکه جوهر جان در بعد دیگر همان ارزش‌های درونی است که از مهربانی و قلب بزرگ داشتن تا ارزش دادن به کرامت وشرافت انسانی.

ولقد کرمنا بنی آدم الایه…

بدون شک بدترین چیز این است که انسان دانسته یا ندانسته در درون خود زندان بنا کند، اما چرا این زندان را بنا میکند آیا بنای چنین زندانی خود خواسته است یا متافیزیکی؟ گاهی تبیین می‌شود که اگر انسان خودرا در قید نا خود خویش در خویش قرار دهد هجرت است اما اگر فکر وذکرش در گروه رفتاری باشد که در تناقص با هسته توحید او قرار دارد اینجا مساله زندان درون نمود می‌یابد، درحالیکه با عالم خیال معنا می‌توان راهی به آسمان ساخت و از ابرها عبور کرد گاهی نظم زندگی پایین و بالا می‌شود اما این بدان معنا نباشد که انسان از جوهر و خاستگاه اصلی کناره گیری کند ورود بسوی زمین دیگران:

در زمین دیگران خانه مکن
کارخود کن و زبیگانه مکن

کیست بیگانه تن خاکی تو
از برای اوست غمناکی تو

انسان همواره خود را در بیچاره‌ترین حال خود میابد بیچاره‌ترین حال انسان محصور شدن در دنیای غیر خودش است که بالاشه وماده درگیر اند بشمول شهوت و شرارت و در این بین از نوع حزن و اندوهی که در چشم بصیرت اش نمایان می‌شود در میابی که او خیلی با خود بیگانه شده است این بیگانگی خود در ذات و سرشت او هجر و زندان است که دوری از اصل هجر و درگیر در مافی‌ها جدا از حقیقت زندان، این بیگانگی ناشی از همان مکاید است فریب خویش دادن و هجر از اصل بشکل سیستماتیک در حوزه‌های انتزاعی معنا پیدا می‌کند که بیدل بگونه شکوه آمیز از این مکر و هجر یاد می‌کند که چگونه انسان را به فریب محض و زندان مطلق درون می‌کشاند.

تواضع‌های دشمن مکر صیادین بود بیدل
که خم خم رفتن صیاد بهر قتل مرغان است
باید تحت هرنگاهی سر این صیاد نظاره شود و ماشه دست اش توسط مرغ دل مدیریت. باتوجه به تحریر فوق نیاز مبرم گذار از خودهای دروغین است و بستن کوله بارهای مسیر هجرت بسوی خودهای راستین، که غایت آن حقیقت خویش و رهایی از اسارت نفس و غبار تکدیر دل است.

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://khorasantimes.com/?p=10114

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.